دره‌بوری، بهار ۱۴۰۵، خانواده بی‌بی‌تاج
هر وقت من و ستاره چشم در چشم می‌شویم لبخند می‌زند، کنار چشم‌هایش چین می خورد، گوشه لبش هم. یک خال گوشتی کنار لبش دارد که وجه تمایز اوست، همین‌طور خنده‌اش. ستاره دختر قاسم و بی‌بی‌تاج است، زوج عشایر بختیاری که دو روز مهمان‌شان بودیم. دو پسر هم دارند ارشیا و احمدرضا. ارشیا شاهنامه می‌خواند، گیرم با شاهنامه ای که ما می شناسیم متفاوت است. داستان رستم و سهراب را برایمان می خواند، من حتی متوجه نمی شوم داستان رستم و سهراب است، به آواز می خواند، با صدای پسری نوجوان در حدود 12 یا 13 ساله.

ساعت از یک گذشته بود که به رختخواب رفتم و تا 10 دقیقه به چهار چند باری بیدار شدم. آن وقت بود که دیگر تصمیم گرفتم بلند شوم، دوش بگیرم، آب جوش بردارم، اسنپ بگیرم و خودم را به خانه سارا برسانم تا با او راهی لالی شویم. برنامه این بود که برویم تا لالی در شمال خوزستان. همه راه را سارا رانندگی کرد، چند سالی می‌شود که سارا و محمد استارآپ نومد را راه انداخته‌اند. در ابتدای کار تنها گردشگران خارجی را برای سفر کوچ با عشایر بختیاری می‌بردند. می خواستند حتما یک سفر کوچ به معنای واقعی باشد،  نه چیزی نمایشی و فانتزی. این کار را هم خوب انجام دادند. من در سه سفری که با آنها برای خرید از عشایر رفتم، می‌دیدم که هیچ چیز اضافی نیست. همه چیز به همان شکل بود، چه در خورد و خوراک و چه در باقی چیزها. همان چیزی که می‌خوردند را به ما هم می دادند. یک بار که برای گرفتن عسل رفتیم همه وعده های غذایی از صبحانه تا شام عسل و ماست بود. سری دیگر بیشتر همان ماست و کره. این بار که رفتیم اما بی‌بی‌تاج برایمان شام قورمه سبزی پخت، در حوالی روستا بودند و امکان خرید سبزی را داشت. سارا گفت در این چند سال اولین بار است که خورشت را در سفره عشایر دیده. صبحانه هم ماست و تخم مرغ جلویمان گذاشت. آنجا مرغ و خروس داشتند و می‌شد تخم مرغ حاضر کند. ماست هم داشتند و نان تیری که خودش می‌پزد.

داشتم می‌گفتم، محمد و سارا تور عشایر بختیاری داشتند، اینفلوئنسرهای سفر خارجی را هم می‌آوردند، نمونه‌اش اوا زوبک، یک روزنامه نگاراسپانیایی هم آمد، از کره و ژاپن و آمریکا و انگلیس و فنلاند و یونان و … ماجراجویان می‌آمدند تا چند روزی به شیوه ای دیگر زندگی کنند، البته که شرط آن داشتن آمادگی جسمانی بود. کار وبارشان به راه بود. حتی تصمیم گرفتند راهنمای گردشگری بگیرند، جلسه گذاشتند و از بین علاقه مندان چند نفری را هم انتخاب کردند. یک بار حتی 9 تور همزمان برای عشایر بختیاری و قشقایی و… برگزار کردند. مثل همه کارها تلاطمات سیاسی آن‌ها را به مشکلات مختلف دچار کرد. پروازها لغو می شد، آسمان ها ناامن و سفر به ایران با دشواری بیشتر همراه! محمد و سارا شروع به فروختن محصولات عشایری کردند با برند نومدمارکت. می‌رفتند و از عشایر خرید می‌کردند و در تهران می‌فروختند. اصرار داشتند خودشان جنس را تحویل بگیرند. این کار مزایا و معایبی داشته و دارد. اینکه مجبورند اینهمه راه را در میان کوه و کمر بروند تا کشک و روغن و عسل بخرند، کار سختی است. گاهی ناچارند ساعت‌ها کوه‌نوردی کنند تا به عشایر برسند، بعد محصول را بار قاطر کنند و برگردانند. این دفعه البته دسترسی آسان بود با ماشین می‌شد رفت، هر چند آسان آن‌ها باز هم سخت است. مزایای این شیوه هم کم نیست،ارتباط شان با عشایر حفظ می‌شود و دوم این‌که مشتری هم دل خوش است که خودشان رفته‌اند و خریده‌اند. حالا آن‌ها مشتریان ثابتی دارند که در اوج بمباران تهران،  درخواست کشک داشتند. باورم نمی‌شد خانواده‌ای آن زمان در تهران دغدغه خریدن کشک عشایری داشته باشد و بارها در این باره تماس بگیرد اما به هر حال اتفاق افتاده است.

دوباره برگردم به سفر. صبح عازم شدیم. براساس اپلیکیشن «نشان» 9 ساعتی راه داشتیم. برای صبحانه توقف نکردیم و برای ناهار اندیمشک بودیم. آنجا در جایی که زمینی برای انداختن زیرانداز داشت توقف کردیم. اولویه و پوره سیب‌زمینی که پخته بودم را وسط گذاشتم،  از مغازه ای در همان حوالی هم شیرپسته خریدم. زنی در خانه‌اش را برایمان باز کرد تا از دستشویی آن‌ها استفاده کنیم،  مثل همه خوزستانی‌ها آنقدر مهمان‌نواز بود که گفت مهمانش شویم برای چای. توت سیاه‌ها کنار خانه را جمع و خشک می کرد تا در چای بریزد. گفتم ما به عنوان چاشنی غذا هم استفاده می‌کنیم. برایش شرح دادم در شاهرود با گردغوره قاطی می کنند. پیش از آن سارا از مغازه‌ای ماکارونی و مواد آن را خرید که با خودمان ببریم و به بی‌بی‌تاج بدهیم، سس فلفل تندی را هم آنجا دیدم و برداشتم که از تندی به تلخی می زد و با اولویه چندان سازگار نبود.

مسیر اندیمشک به لالی واقعا زیباست. تازه می‌فهمیدم چرا گردشگران اینقدر علاقه مند به دیدن لالی هستند. جاده‌ای کوهستانی و سبز در این فصل سال. آدم سیر نمی‌شود از دیدن این جاده زیبا. در لالی سیب‌زمینی و پیاز که بی‌بی‌تاج سفارش داده بود را خریدیم و باز راه افتادیم به سمت دره‌بوری. مسیر به سمت روستا از روی پلی می‌گذرد که زیر آن را دره‌ای عمیق قرار دارد. در انتهای دره سفیدی آب را می‌شود دید. ترسناک است و زیبا، به ویژه که پل، فلزی است و با هر حرکت ماشین صدا می کند، مسیر باز هم زیباست با چشم اندازی از کوه و دره و کوهستان و رود.

دره‌بوری را هم رد می‌کنیم. اصولا عشایر جایی هستند که کسی نباشد، نزدیکند به کوه و طبیعت خشن. یک بار مسیر را اشتباه می رویم،  قاسم می گوید در دو راهی به چپ بپیچید اما مسیر راست است، وقتی دوباره تماس می‌گیریم حرفش را تصحیح می‌کند و می‌گوید آن وقت براساس زاویه خودم که روی ایوان نشسته‌ام این را گفتم. سارا می‌گوید خانه سنگی دارند، آنچه من می بینم اتاقک هایی است که اسم خانه را بر آن گذاشته‌اند. یک اتاق و یک ایوان کل خانه بی‌بی‌تاج و بچه‌هاست. به تازگی گویی دستشویی راه انداخته‌اند. با دری از کیسه گونی و البته تمیز به حد بضاعتی که می‌شود داشت. چاه فکر کنم عمیق نباشد. خانه آن‌ها جزو آخرین خانه‌هاست. نزدیک به شکافی در کوه که احمدرضا و ارشیا گوسفندان را به آنجا می‌برند. اولین مواجهه‌ام با خانواده ستاره است که می‌خندد. ستاره یکی یکدانه قاسم است، بارها می‌بینم که او را آغوش می‌گیرد و چشمش به اوست. با این حال ستاره سرفه می‌زند، قاسم می‌گوید انگار ریه‌اش مشکل دارد، دکتر نبرده اند بچه را. این‌ها که می‌گویند بر اساس حدس و گمان است. یادم رفت که بگویم، سارا مثل هر بار رسیدن بلافاصله شروع به خالی کردن صندوق می‌کند. کلی لباس آورده،  یک کامپیوتر برای مدرسه بچه‌ها، کفش و…

مثل باقی خانواده‌های عشایری آنها هم کاسه ای دارند که در آن آب ریخته و فنجان‌ها را درآن می گردانند. قاسم فنجان‌ها را در کاسه می‌گرداند و برایمان چای می ریزد. اولین چای را که می خوریم قاسم می‌گوید خودش کشک ندارد. این‌همه راه آمده‌ایم و حالا خبری از کشک نیست. ساعت حوالی 4 عصر شده،  یعنی 11 ساعت در راه بودن و به در بسته خوردن. می‌گوید یکی دیگر هست که دارد و می‌توانیم سراغ آن‌ها برویم منتها مسیر کمی دور است. سریع راهی می‌شویم، ستاره هم با ما می‌آید. سیاه چادر سکینه،  شوهر،  پسر و مادرشوهرش جایی در میان کوه است. جاده سنگلاخ است و سارا به آهستگی می‌راند. ۱۶ کیلو کشک می گیریم و راهی می‌شویم. شب است که به بی‌بی‌تاج و پسرها می‌رسیم. قاسم شروع می‌کند به تعریف کردن از نقاشی ستاره. دختر دفتر نقاشی را می‌آورد و به ما نشان می‌دهد که چیزها کشیده. قرار می‌شود من را هم بکشد، نگاه می‌کند و می‌کشید و در این میانه لبخندی هم می‌زند. ارشیا هم از اتاق بیرون می‌آید و شاهنامه می‌خواند. بی‌بی‌تاج شام را می‌آورد، ظرف ها را گوشه‌ای می‌گذارد و می‌گوید باشد شستن آن‌ها فردا صبح،امشب در این تاریکی و بی چراغی تمیز نمی‌شود. من و سارا خسته ایم. یکی از مردان عشایر با کشک سر می رسد. سه کیلو کشک آورده و می‌خواهد به سارا بفروشد. سارا می‌خرد و به مشتری در تهران پیام می‌دهد که محصول را برایش گرفته‌است. عکس کشک را هم می‌فرستد.

مرد دیگری می‌رسد،  روی ایوان کنار بقیه قرار می‌گیرد و شروع می‌کنند به حرف زدن. بحث جنگ می‌شود،  مردان عشایر از آمریکا و اسرائیل شاکی هستند. مثل همه که می‌فهمند از تهران آمده‌ایم از این می‌پرسند چه بلایی بر سر این شهر آمده. جواب می‌دهیم. کمی بعد می‌گوییم از آنجا که شب قبل را نخوابیده‌ایم و خسته‌ایم بهتر است مرخص شویم و بخوابیم. اتاق دو قسمت است، نیمی از آن فرش شده و نیم دیگر که با صندوق و رختخواب از بقیه جدا شده،  مربوط به وسایل پخت و پز و .. است، بزغاله مریض را هم آنجا نگه می‌دارند. نیمه شب آنقدر صدا می کند که همه بیدار می‌شوند. صبح می‌فهمیم که بی‌بی‌تاج بزغاله را برداشته و برده مبادا مزاحم خواب ما شود. بزغاله مریض که نارس است و شیر نمی‌خورد، بیچاره تا صبح از سرما به خود لرزیده تا ما راحت بخوابیم. ساعت 6 که از اتاق بیرون می‌آییم می‌بینیم که ارشیا برای بردن گوسفندها و بزها به کوه زده،  احمدرضا هم آن وقت می‌رود. بی‌بی‌تاج و قاسم هم صبحانه خورده‌اند. ستاره کمی دیرتر بیدار می‌شود، همینجور در جایش سرفه می‌زند. صبحانه می‌خوریم،  قاسم می‌گوید کاش برای خواهرم نان بپزی. بی‌بی‌تاج می‌گوید در مسیرنان بخر که دیر می‌شود،  به قاسم می‌گوید برای بچه‌ها بیسکویت و پفک بخر. باز راه می‌افتیم این بار با قاسم به مقصد سردشت و رفتن به اتاقک خواهرش در میان کوه.

قاسم در لالی هم پفک و بیسکویت می‌گیرد و هم طالبی. نان را هم می‌خرد. قاسم می‌گوید مسیر سخت است،  می‌گویم مسیر که برای شما عشایر سخت باشد،  معلوم است چه راهی در پیش داریم، پس از لالی وارد جاده خاکی می شویم، مسیر تمامی ندارد،  یکی یکی از کوه ها بالا می رویم تا بالاخره به روستا می‌رسیم،  اینجا میانه راه است. باز می‌رویم تا به چند خانه می‌رسیم. به گورستانی که پدر و مادر داماد قاسم آنجا دفن شده اند. قاسم می‌گوید زمانی اینجا مردم زندگی می‌کردند، رفتند و ساکن شهر شدند. در درون کوه سوراخ‌هایی هست که گویا عشایر آنجا بوده‌اند. باز جاده خاکی را می‌رویم. بالاخره جاده تمام می‌شود و خانه گیسو پیدا. خانه گیسو و محمدرضا همسرش به کوه چسبیده. به خنده می‌گویم به دولت بگویید تونلی بزند تا باز بتوانید پیش بروید، به آن سوی کوه. محمدرضا می‌گوید حتما با آن‌ها باشیم چون سگ‌شان بگیر است. می‌گوید خیلی آهسته می‌آید و پای یکی را می‌گیرد. این اتفاق بارها افتاده. وارد خانه می‌شویم، دو اتاق بدون در، یکی جای وسایل است و یکی محل اقامت ، مرغ در همان اتاق محل خواب و استراحت در حال تخم گذاشتن است. من نگران زمان هستم، محمد رضا، گیسو  و قاسم اما عجله ای ندارند. محمدرضا سفره می‌اندازد. نان و ماست و کره و توف (کشک مایع). دوغ هم می آورند. می گویم کشک ها را هم بیاورید تا بکشیم. گیسو کشک ها را می آورد. گیسو زنی زیباست  با 4 بچه، سه پسر که در روستا مدرسه می‌روند و دختری که هنوز شیر می‌خورد. زندگیش آسان نیست. کار می‌کند و کار. در میان عشایر بختیاری رسمی وجود دارد که پول کشک و باقی چیزها را زنان می‌گیرند. محمدرضا می‌گوید شماره کارت گیسو را بگیرید البته من بعدا نیمی از پول را از او می گیرم. گیسو آرام است، می‌رود و می‌آید،  محمدرضا نشسته و به او می گوید چه کند. 11 کیلو کشک،  به همراه یک کیلو قارا (قرقروت)، کمی هم کره می گیریم. گیسو برایمان دوغ و ماست هم می‌آورد به عنوان بین راهی، بی‌بی‌تاج هم ماست و نان به ما داده بود. همه وسایل را می‌چینیم و راه می‌افتیم. در روستا پسرها را می‌بینیم، قاسم هر سه را به آغوش می کشد. یکی از آنها پنیرها را می‌آورد. قاسم مهربان است و آرام،  او را به لالی می‌رسانیم و برمی‌گردیم، دوباره 9 ساعت راه. به سارا می‌گویم تو خیلی صبوری، عشایر بی‌برنامه‌اند،  من گاه خسته می‌شوم، سارا می گوید عادت کرده‌ام. می‌گویم انگار نمی‌دانند که ما کلی راه داریم،  سارا می‌گوید عادت کرده‌ام، بس این اتفاق‌ها افتاده‌است.

به دزفول که می‌رسیم سارا پیشنهاد می‌دهد بستنی گاومیش بخوریم، ساعت 3 ظهر است. بستنی را می‌گیریم. قرار می‌شود در اندیمشک فلافل بگیریم و شیرپسته. اما مسیرمان به اندیمشک نمی‌خورد و در نهایت جایی در حوالی خرم آباد فلافل را می‌گیریم. هنوز 5 ساعتی راه داریم. در نهایت 12 شب گذشته به تهران می‌رسیم. میدان فردوسی غلغله است. خیابان قرنی را هم بسته اند. به ناچار از خیابان بهار به سمت مفتح و بعد آبان می رویم. وسایل را خالی می کنیم،  سارا یک شیشه ماست،  یک تخم مرغ و یک بطری دوغ به ما می دهد. سفر به انتها می رسد، با چند عکس و ردی قرمز بر بازویم که نمی‌دانم کدام حشره و چه زمانی گزیده‌است.

بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *