خانواده خورشید و طلا

معرفی خانواده خورشید و طلا

خورشید و طلا

خورشید و طلا کی هستن؟

خورشید یکی از مردان همیشه‌ خندان طایفه چاربری- تیره‌ی مختاری است که همیشه مهمانانش را با روی باز می‌پذیرد. بی‌بی طلا یکی از شیرزنانی است که بقول خودش در زندگی عشایر خیلی آزاد و زرنگ است.

خورشید،سرپرست خانواده

داستان آشنایی ما با این خانواده

با خانواده #خورشیدوطلا به همان ترتیبی آشنا خواهیم شد که ما خودمون ۲ سال پیش باهاشون آشنا شدیم. اون موقع ما یه گروه ۵ نفره بودیم و قرار بود که در مسیر کوچ با عشایر بختیاری همراه شویم. خورشیدخان در میانه‌ی مسیر کوچ توقف کرده‌ بود تا از نزدیک‌ترین روستا، آذوقه بخره و ما تلفنی باهاش صحبت کردیم و قرار شد بهشون ملحق شیم.

وقتی پیشش رسیدیم، خیلی سریع وسایل (شامل بخشی از بار و بنه ما و ۲ گونی آرد و سایر خریدهای خودش) را بار ۲ قاطر کردیم و پا در مسیر کوچ گذاشتیم. اگه بخواهیم بارزترین ویژگی خورشید را که در همان دقایق ابتدایی واضح بود، خندان و شاد بودنش هست. 

البته خورشید مختاری بسیاری صفات خوب و پسندیده دیگر هم داره، از جمله آزادگی، خستگی‌ناپذیری، هوش بالای اجتماعی، هوش طبیعت‌گرای بالا و برون‌گرا بودن که این صفات کم و بیش در میان بسیاری از کوچی‌‌ها(کسانی که کوچ می‌کنند، همان عشایر) وجود داره.

 

دومین عضو خانواده #خورشیدوطلا که باهاشون آشنا شدیم یسنا خانم و مادرشون طلا خانم بودند. یسنا اون‌موقع ۲سالش بود و وقتی به چادر رسیدیم با یه حالت کنجکاوانه‌ای سرش رو از چادر بیرون آورده بود تا ببینه باباش کجاست و مهمونای جدیدی که وسط مسیر کوچ بهشون قرار هست ملحق بشن، چه کسانی هستن. خواهر دیگر یسنا که در این تصویر دیده‌ می‌شه، حنیفه خانم هم با حجب و حیای خاص خودش ما رو تحت نظر داشت. خورشید و طلا ۵ دختر و ۳ پسر دارند. توی این سفر کوچ ۳ تا از این ۸ فرزند حضور نداشتند، دختر بزرگ خانواده ازدواج کرده و در شهر لالی زندگی می‌کنه و پسر بزرگ‌ هم همراه با قسمتی از مال که با پای پیاده نمی‌توانند کوچ کنند، بود و کوچک­ترین عضو فعلی خانواده یعنی محمد امین هم اون موقع هنوز بدنیا نیامده بود.

آن روز عصر با خانواده­‌شون بیشتر آشنا شدیم. با پسرها به محل چرای دام رفتیم و با بهمن پسر دوم خانواده آشنا شدیم. کمی آن‌طرف­تر رفتیم و به بهمن که همراه گله بود سرزدیم و بهمن برامون از چوپانی و فوت و فن‌هاش گفت. به چادر که برگشتیم، خانم طلا که شاه‌طلا هم صدایش می‌کردن، داشت مقدمات پخت و پز نان تیری را آماده می‌کرد و پای صحبتش که نشیتیم، از کوچ و داستان‌هایش تعریف کرد. زیبا و زینب هیزم جمع کردن و خمیر را آماده کردن و همه چیز داشت آماده می‌شد برای ادامه مسیر کوچ که قرار بود فردا صبح زود شروع شود. اما، … حدس شما چیه؟

یسنا همراه مادرش

ادامه داستان رو میذاریم برای بعد از عکس زیر ولی یه چیزی که در داستان امروز از قلم افتاد این بود که شیر بزها هم غروب هنگام که بهمن گله را به وارگه «منزلگاه» برگردوند، دوشیده شد. شیری که شب تا صبح به ماست تبدیل میشه تا فردا ماست و دوغ داشته باشیم. تبدیل شیر به ماست اولین بخش از پروسه‌ی تولید اکثر لبنیات است. همین ماست به دوغ و کره تبدیل می‌شه و بعد با جوشوندن اونها کشک و روغن درست می‌شه. در ییلاقات که علف زیاد و شیر بزها و گوسفندان فراوان است، این پروسه، کار هر روزه‌ی زنان و دختران است و کشک خشک و روغن بز به دست اومده، برای مصرف طول سال و مازاد آن برای فروش آماده می‌شه که در ایرانومد مارکت (کوچیران)  قابل تهیه است.

خانواده خورشید و طلا

خوب به اینجا رسیدیم که همه چیز آماده بود تا کوچ شروع بشه، اما صبح وقتی بیدار شدیم، گله‌ی چارپاها یا به لری «چاربو»(خر،‌ قاطر و اسب‌ها) پیداشون نشد! در تورهای کوچ ما تا حد زیادی منعطف برنامه ریزی می‌کنیم، چون همیشه ممکنه اتفاقات اینچنینی یا حتی اتفاقات جوی مثل باد و بوران که می‌تونه برنامه ریزی‌ها رو عوض کنه، پیش بیاد. اتفاقا خوشحال­تر شدیم چون یه روز بیشتر ، با خانواده خورشید و طلا می‌تونستیم آشنا بشیم.
همراه بهمن به ردیابی گله‌ی چهارپا رفتیم. خیلی جالب بود بهمن در فاصله پنج کیلومتری وارگه (منزلگاه)، با ادامه دادن یه سری جای پا، پیداشون کرد. و تا حدود ظهر برگشتیم به وارگه. توی همین صبح تا ظهر دیدیم یک جوان ۱۶ ساله‌ که در جامعه عشایری بزرگ شده، چه دانش‌هایی داره که می‌تونه در طبیعت همه نیازهاش رو تامین کنه. بهمن برامون از خرس‌ها و رد پاشون گفت. از اینکه اگه بزها بترسند، از یک حیوان وحشی صداشون با صدای حالت عادی چه فرق‌هایی داره. از اینکه توی قشلاقشون یک پلنگ وجود داره و… البته همونطور که از یک جوان ۱۶ ساله انتظار می‌ره بهمن هم بعضی وقتا به شوخی ما رو دست می‌انداخت. مثلا می‌گفت شیر هم تو منتطقه‌شون هست ولی از حالت چهره‌ش و خنده‌ای که به زور نگهش می‌داشت، می‌شد فهمید که کجاهای حرفاش شوخیه و کجاهاش جدی! بهمن که اسم شناسنامه‌ایش حجت ه خیلی صمیمی و خنده رو و شوخ بود و در عین حال اهل تلاش و پشتکار و خیلی کنجکاو و آزاده. جدیت و شوخی رو بصورت همزمان خیلی خوب می‌تونست داشته باشه، یه جایی توی مسیر کوچ به خواهرش زیبا که سوار اسب بود به شوخی یک تکان ناگهانی داد و وقتی من پرسیدم که چرا چنین کردی، به شوخی-جدی گفت که «دختر عشایر باید مثل سنگ باشه، از اسب که می‌خوره زمین انگار که سنگی خورده روی سنگ! هیچی‌ش نباید بشه»
اگرچه کوچ یک روز متوقف شد، ولی بجاش روز بعد به اندازه دو روز معمولی کوچ، راه رفتیم و رسیدیم به مکانی که این عکس گرفته شده.

طلا خانم در حال پخت نان

براتون تعریف کردیم که طلاخانوم چه همه فن حریفه! این صحنه یکی از توقفگاه‌های حین کوچ ه که بعد جمع و جور کردنی مختصر و مفید، وقتی بقیه در حال استراحت بودن، شیرطلا دست از کار نکشید و شروع کرد به تهیه نون تیری برای شاممون. ما همه از خستگی، گوشه ای درازکش بودیم و البته شرمنده از اینکه دیگه ذره ای جون نداریم که کمک احوال طلا خانوم باشیم! 

در سفر آخرمون متوجه یه نکته ریز و ظریف شدیم! طلا شبونه خمیر نون رو آماده میکنه و بعد ورز دادن­های حرفه‌ای، اونها رو گوشه‌ه­ایی قرار میده تا صبح زود که بلند میشن، بتونه سریع‌تر بساط صبحانه رو حاضر کنه. البته یه شب تا صبح لازمه تا خمیر پف کنه و آماده ی آماده بشه! 

خلاصه که با این عکس شما رو دعوت میکنیم به آخرین خاطره نزدیکی که از بوی نون تازه دارین! 

حنیفه، دختر خانواده

بچه­‌های عشایر کم رو و خجالتی‌ن، حتی خیلی بیشتر از بچه های روستا! عوضش ارتباط فوق العاده‌­ای با حیوانات دارن و خَم و چَم زندگی و تعامل با طبیعت رو میدونن. 

این حنیفه‌س. حنیفه دختر چهارم خورشید و طلاست. اسباب بازی و بازی کردنای بچه‌های عشایر از زمین تا آسمون با شهری­‌ها فرق می­کنه. جای عروسک، با بزغاله تازه به دنیا اومده‌ی گله بازی می­کنن. مثلا پسر کوچیک خورشید و طلا، محمد امین، جدیدا حسابی رفیق یه برغاله بانمک و هم جثه خودش شده و گهگاه با هم کشتی هم می­گیرن! اما در مورد دخترهای عشایر، بخصوص اگه کمی بزرگ شده باشن و خواهر برادر کوچیک­تر داشته باشن، توی عالم خودشون از کوچولوی خانواده مراقبت می­کنن و به شکلی خاله بازی. مثلا زیبا، خواهر بزرگ­تر حنیفه، عادت داره صبح­های کوچ، یسنا یعنی کوچک­ترین دختر خونه رو کول کنه تا وقتی که خواب از سرش بپره و آماده شه برای اینکه خودش پیاده مسیرو بره. 

اینم خاطرات یکی از بچه های نوندتورز @irannomadtours از حنیفه:
“صبح که پاشدیم، خرها گم شده بودن. معلوم بود که وسط شبی، هوس شب­گردی به سرشون زده بوده! پسرهای خانواده و چندتا از توریست­ها جمع شدن تا دنبال خر چموش بگردن. من بار اولم بود که با این خانواده کوچ می­کردم و موندم توی چادر منتظر بقیه. البته تنها نبودم و حنیفه هم بود. با اینکه هنوز دخترک پیش ما غریبه­‌ها احساس راحتی نمی­کرد، اما برای اینکه وقت بگذره، شروع کرد به خوندن یه آواز محلی و به جای شخصیت اصلی شعر، اسم منو میذاشت! معلوم بود که میدونه بعد اینکه یخش باز شد، چطور نظر بقیه رو جلب کنه و دوست پیدا کنه!

بعد یه روز طولانی کوچیدن، لم دادن و دراز کشیدن خیلی می­چسبه! از ظواهر امر واضحه که بهمن، پسر دوم خورشید ، بعد یه شیفت طولانی چوپانی، ترجیح داده که روی تنه درخت یه چرت کوچیک بزنه تا شام حاضر بشه!

بهمن و برادرش یکی درمیون، مسئول چوپانی هستن.بخصوص بهمن علاقه زیادی به عشایری و عشایر موندن داره و سوادش درباره طبیعت و تعامل با محیط طبیعی بسیار بالاست. بهمن به تازگی نامزد کرده و دوست داره پا جای پای پدرش بذاره. 

راستی خانواده خورشید و طلا همین الان در مسیر کوچ پاییزیشونن! برای همین شاید همین الان هم بهمن روی یه تنه درخت، وسط مسیر لم داده و استراحت میکنه!

بهمن پسر دوم خورشید