119465143 364607887897322 9024557263515652962 n

خانواده علی محمد و منیژه


علی محمد و منیژه از طایفه لَرکی ایل قشقایی هستن، لَرکی‌ به معنای جلودار هست و در واقع اون‌ها جلودار ایل قشقایی بودن و ۲۰۰سال پیش تصمیم میگیرن که مستقل بشن. اونها در کوچ به بختیاری ها می‌پیوندن و الان هم زبان ترکی قشقایی و هم‌زبان بختیاری رو بلدند!

و صد البته که داستان اشنایی علی محمد و منیژه هم شنیدنیه! داستان آشناییشون از عاشقانه‌های اون زمانه، از اینایی که نامه عاشقانه میذاشتن لای کتاب دختر و آخر هم به ازدواج میرسیده😍

هردو دیپلم دارن و همه بچه‌هاشون هم‌ تحصیل کرده هستند، ۶ فرزند دارند که میشه چهار دختر به نام‌های ساناز، سولماز، فرناز و معصومه و دو پسر به نام‌های مجید و میلاد.

118584578 345322629808720 7531736427466086612 n

خانواده نورعلی و صنم

خانواده‌ی نورعلی و صنم از طایفه سادات شازده‌عبدالله و یکی از اولین دوستان ما در عشایر بختیاری هستند. آشنایی ما با این خانواده از طریق پسرشان، شیرعلی، بود. شیرعلی، که زندگی نیمه شهرنشینی دارد، سبب آشنایی و دوستی ما با پدر و مادر مهربان و خوش‌صحبتش شد.

سینه‌ی نورعلی، اگر پای صحبت‌هایش بنشینی، گنجینه‌ای است از خاطراتِ شنیدنی، داستان‌های عامیانه و اسطوره‌هایی که ریشه در دانش‌های نهفته‌ی زندگی عشایری دارند. خاطره‌ی صنم آن شب پاییزی که برای اولین بار به قشلاق آنها رفتیم و کنار آتش نشستیم از یادمان نمی‌رود. او به ما نشان داد که چطور از آن کتاب قدیمى‌اش، که البته یک راز خانوادگیست، تاریخ کوچشان را بر حسب روزهای خوب و بد ماه قمری تعیین می‌کنند. نورعلی داستان‌های اسطوره‌ای شاهنامه را هم می‌داند و آن شب با لحنی حماسی برایمان داستانی از شاهنامه تعریف کرد و ما ساعت‌ها مجذوب سخندانی‌اش بودیم. دانسته‌های فراوان نورعلی یکی از دلایلی است که ما را همیشه چشم‌انتظار دیدار خودش و خانواده عزیزشنگه می‌دارد.

شیرعلی و برادرش ترازو، با دو خواهر از طایفه‌ی ‌خود ازدواج کرده‌اند صنم و شیرین و هرکدام به ترتیب ۴ و ۳ فرزند دارند. این دو برادر، و تعداد بسیاری از هم‌طایفه‌ای‌هایشان، در ییلاق خود در دامنه‌های کوه کِینو، نزدیک یکدیگر چادر می‌زنند و در ماه‌های سرد سال در خانه‌های سنگی‌شان در روستای عشایری زیبای پاریو زندگی می‌کنند.

118470981 116096573390429 5184574625384821449 n

همونطور براتون تعریف کردیم، صنم (نفر سمت چپ) و شیرین (سمت راستی) دو خواهرند که هر دو زن دو برادر یعنی نورعلی و ترازو شدند! چی بهتر از این که از خانواده خودت دور نیفتی چرا که اغلب عشایر بعد ازدواج، از خانواده و مادر پدرشون جدا میشن (مگر پسر آخر باشند) و کوچ مجزایی رو پی میگیرند. خلاصه یکی از صحنه هایی که به خوبی توی ذهنمون مونده وقتیه که به اتفاق توریستهامون، به ییلاقشون رسیدیم تا از اونجا همگی راهی کوچ بشیم؛ سه سیاه چادر زیر سه درخت که به ترتیب متعلق به نورعلی و صنم، ترازو و شیرین و دختر نورعلی و خانواده ش بود. ⛺🏕

شاید آخرین خاطره مون از زندگی در یک محیط پرجمعیت و به همراه تعداد زیادی از اقوام درجه یک برگرده به صحنه هایی از فیلمهای ایرانی قدیمی و یا حتی داستان خانواده کاظمی! کم پیش میاد که کسی در شهر خونه بزرگ و حیاط داری داشته باشه و فک و فامیل رو دور خود جمع کنه، هر کی یه پنجره رو به حیاط داشته باشه و تمام کارها جمعی و توی همون حیاط انجام بشه . حالا اما روابط و در نتیجه فضاها جور دیگری شکل گرفته. گاهی پیش میاد که در ایده آل ترین حالت، هر خانواده در یک طبقه جای میگیره. مادربزرگ در یه طبقه، عمه و عمو در یک طبقه و مثلا زوج تازه ازدواج کرده در یک طبقه دیگه. گرچه در اغلب موارد این خوش شانسی وجود نداره و هر کس یه گوشه از دنیا ، تنها دل خوشیش به ریسمان پوسیده نامرئیه که از گوشی هوشمندش سعی میکنه راهی رو به سمت آشنایی ببره. 🤳

عشایر اما هنوز هم به وجود هم وابسته اند.🙌 زندگی فردی یعنی پذیرفتن ریسک رویارویی با خطرها و سختی های مختلف اون هم توی طبیعت، نه محیطی مثل گوشه امن و محکم یه چهاردیواری شهری، که آدمی در حریمش احساس امنیت کنه. نگهداری از گله، هر روز شیردوشیدن و تهیه غذا و بارو بنه بستن و راهی شدن کار یکی دو نفر نیست. در کوچ های سخت و چه بسا قدیمتر ها که مسیر کوچ پرخطرتر و بکرتر بود، رودخانه ها پر آب تر و عمیق تر بودند و جاده و پلی وجود نداشت، تعداد افراد در کوچ بالاتر هم میرفت. از همه مهمتر پشتوانه و حمایت خانواده های یه طایفه مشمول افراد تک رو نمیشه. تعامل و ارتباط، خرید و فروش و اوامری مثل وصلت بین دو خانواده، اتفاقات جمعیه که باعث تداوم حیات عشایری میشه.

 

118457472 1243944639272565 3895061722275277914 n


ترازو برادر نورعلی است و در نزدیکی یکدیگر زندگی می‌کنند چه در ییلاق و چه در قشلاق. این خانواده باهم کوچ و زندگی می‌کنند. در دو پست قبلی بیشتر خانواده نورعلی و صنم را معرفی کردیم و توضیح دادیم که خانواده ترازو و شیرین هم یه جورهایی جزو همین خانواده هستند و فعلا محصولات هر دویشان با همین عنوان فروخته‌می‌شود. در بالاتر عکس شیرین در کنار صنم و در پس زمینه نورعلی رو دیدیم و حالا در این پست هم آقا ترازو مشغول اصلاح کردن سر یکی از همسایه‌هاشون هست!

اما ماجرای نام‌گذاری ترازو! ⚖ هنگامی که او به دنیا آمد، ضعیف و ناخوش بوده و خانواده برای سلامتی‌اش نذری می‌کنند مطابق با اعتقاد طایفه‌شان. پدرومادرش او را در یک کفه‌ی ترازو قرار می‌دهند و در کفه‌ی دیگر ترازو، هم وزن او، خاک می‌گذارند. سپس آن خاک را دفن می‌کنند تا خداوند پسرشان را به خانواده ببخشاید و عمرش را طولانی کند. بسیاری از اسامی بختیاری‌ها ریشه در شرایط به دنیا آمدن کودک دارد. فرزندان عشایر، برخلاف فرزندان نازرپرورده شهری، در محیط مشکل و دشواری بار می آیند و همین آنها را قوی و سرسخت شکل میدهد. برای مثال، در یکی از سفرهامون به گرمسیر، دیروقت به منزل خانواده میزبان رسیدیم و بدون توجه به محیط خونه و در سرمای شب، سریعا به خواب رفتیم. صبح در روشنی متوجه شدیم در کنار رختخوابمون، کوهی از پتوی ضخیم بوده و زیر اون، تخت چوبی یه نوزاد قرار داشته! مادرش توضیح داد که اگر فرزندم سرما بخوره 🌡😓 تا درمونگاه راه زیادی هست و برای همین بهتره که به این شکل گرم بمونه.

حالا ترازو قوی تر از همیشه سالی دوبار گله پرجمعیتشو به کوچ میبره و برمیگردونه و در ییلاق روغن و کشک محلی بهاره تهیه میکنه.

 

 

116686904 952300871849154 4732752347543218878 n

خانواده خورشید و طلا

با خانواده #خورشیدوطلا به همان ترتیبی آشنا خواهیم شد که ما خودمون دو سال پیش باهاشون آشنا شدیم. اون موقع ما یه گروه پنج‌نفره بودیم و قرار بود که در مسیر کوچ با عشایر بختیاری همراه شویم. خورشیدخان در میانه‌ی مسیر کوچ توقف کرده‌بود تا از نزدیکترین روستا، آذوقه بخرد و ما تلفنی باهاش صحبت کردیم و قرار شد بهشون ملحق شیم.

وقتی پیشش رسیدیم خیلی سریع وسایل (شامل بخشی از بار و بنه ما و دو گونی آرد و سایر خریدهای خودش) را بار دو قاطر کردیم و پا در مسیر کوچ گذاشتیم. اگه بخواهیم بارزترین ویژگی خورشید را که در همان دقایق ابتدایی واضح بود، خندان و شاد بودنش هست. 🏇🏕

البته خورشید مختاری بسیاری صفات خوب و پسندیده دیگر هم دارد از جمله آزادگی، خستگی‌ناپذیری، هوش بالای اجتماعی، هوش طبیعت‌گرای بالا و برون‌گرا بودن که این صفات کم و بیش در میان بسیاری از کوچی‌‌ها(کسانی که کوچ می‌کنند، همان عشایر) وجود دارد.

116873228 224444252119138 579514853443449512 nدومین عضو خانواده #خورشیدوطلا که باهاشون آشنا شدیم یسنا خانم و مادرشون طلا خانم بودند. یسنا اون‌موقع دوسالش بود و وقتی به چادر رسیدیم با یه حالت کنجکاوانه‌ای سرش رو از چادر بیرون آورده بود تا ببینه باباش کجاست و مهمونای جدیدی که وسط مسیر کوچ بهشون قرار هست ملحق شوند چه کسانی هستند. خواهر دیگر یسنا که در این تصویر دیده‌ می‌شه حنیفه خانم هم با حجب و حیای خاص خودش ما رو تحت نظر داشت. خورشید و طلا پنج دختر و سه پسر دارند. توی این سفر کوچ سه تا از این هشت فرزند حضور نداشتند، دختر بزرگ خانواده ازدواج کرده و در شهر لالی زندگی می‌کند و پسر بزرگ‌هم همراه با قسمتی از مال که با پای پیاده نمی‌توانند کوچ کنند، بود و کوچکترین عضو فعلی خانواده یعنی محمد امین هم اون موقع هنوز بدنیا نیامده بود.

آن روز عصر با خانواده شان بیشتر آشنا شدیم. پسرها به محل چرای دام رفتیم و با بهمن پسر دوم خانواده آشنا شدیم. کمی آنطرفتر رفتیم و به بهمن که همراه گله بود سرزدیم و بهمن برایمان از چوپانی و فوت و فن‌هایش گفت به چادر که برگشتیم، خانم طلا که شاه‌طلا هم صدایش می‌کردند، داشت مقدمات پخت و پز نان تیری را آماده می‌کرد و پای صحبتش که نشیتیم از کوچ و داستان‌هایش تعریف کرد. زیبا و زینب هیزم جمع کردند و خمیر را آماده کردند و همه چیز داشت آماده می‌شد برای ادامه مسیر کوچ که قرار بود فردا صبح زود شروع شود. اما، … حدس شما چیه؟

ادامه داستان رو میذاریم برای بعد از عکس زیر ولی یه چیزی که در داستان امروز از قلم افتاد این بود که شیر بزها هم غروب هنگام که بهمن گله را به وارگه «منزلگاه» برگرداند، دوشیده شد شیری که شب تاصبح به ماست تبدیل شد تا فردا ماست و دوغ داشته باشیم. تبدیل شیر به ماست اولین بخش از پروسه‌ی تولید اکثر لبنیات است. همین ماست به دوغ و کره تبدیل می‌شود و بعد با جوشاندن آن‌ها کشک و روغن حاصل می‌شود که در ییلاقات که علف و شیر گوسفندان فراوان است، این پروسه کار هر روزه‌ی زنان و دختران است و کشک و روغن حاصله برای مصرف طول سال و مازاد آن برای فروش آماده می‌شود

117104595 2769253216510043 220466273216793767 n


خوب به اینجا رسیدیم که همه چیز آماده بود تا کوچ شروع شود اما فردا صبح وقتی بیدار شدیم، گله‌ی چارپاها یا به لری «چاربو»(خر،‌ قاطر و اسب‌ها) پیداشون نشد! در تورهای کوچ ما تا حد زیادی منعطف برنامه ریزی می‌کنیم چون همیشه ممکنه اتفاقات اینچنینی یا حتی اتفاقات جوی مثل باد و بوران که می‌تونه برنامه ریزی‌ها رو عوض کنه، پیش بیاد. اتفاقا خوشحالتر شدیم چون یه روز بیشتر رو با خانواده خورشید و طلا می‌تونستیم آشنا بشیم.
همراه بهمن به ردیابی گله‌ی چهارپا رفتیم. خیلی جالب بود بهمن در فاصله پنج کیلومتری وارگه (منزلگاه)، با ادامه دادن یه سری جای پاها پیداشون کرد. و تا حدود ظهر برگشتیم به وارگه. توی همین صبح تا ظهر دیدیم یک جوان ۱۶ ساله‌ که در عشایری بزرگ شده چه دانش‌هایی داره که می‌تونه در طبیعت همه نیازهاش رو تامین کنه. بهمن برامون از خرس‌ها و رد پاشون گفت. از اینکه اگه بزها بترسند از یک حیوان وحشی صداشون با صدای حالت عادی چه فرق‌هایی داره. از اینکه توی قشلاقشون یک پلنگ وجود داره و… البته همونطور که از یک جوان ۱۶ ساله انتظار می‌ره بهمن هم بعضی وقتا به شوخی ما رو دست می‌انداخت. مثلا می‌گفت شیر هم تو منتطقه‌شون هست ولی از حالت چهره‌ش و خنده‌ای که به زور نگهش می‌داشت می‌شد فهمید که کجاهای حرفاش شوخیه و کجاهاش جدی! بهمن که اسم شناسنامه‌ایش حجت ه خیلی صمیمی و خنده رو و شوخ بود و در عین حال اهل تلاش و پشتکار و خیلی کنجکاو و آزاده. جدیت و شوخی رو بصورت همزمان خیلی خوب می‌تونست داشته باشه، یه جایی توی مسیر کوچ به خواهرش زیبا که سوار اسب بود به شوخی یک تکان ناگهانی داد و وقتی من پرسیدم که چرا چنین کردی، به شوخی-جدی گفت که «دختر عشایر باید مثل سنگ باشه، از اسب که می‌خوره زمین انگار که سنگی خورده روی سنگ! هیچی‌ش نباید بشه»
گرچه کوچ یک روز متوقف شد ولی بجاش روز بعد به اندازه دو روز معمولی کوچ، راه رفتیم و رسیدیم به مکانی که این عکس گرفته شده.
در این سه پست قسمتی از اولین آشنایی و دوستی ما با خانواده #خورشیدوطلا رو تعریف کردیم. در آینده باز هم براتون از این خانواده دوست داشتنی تعریف خواهیم کرد تا وقتی می‌خواهید از محصولات این خانواده (کشک، روغن و گیاهان کوهی) خرید کنید، از نزدیکتر باهاشون آشنا باشید.

118087894 740922179811382 6636591396359802568 n


براتون تعریف کردیم که طلاخانوم چه همه فن حریفه! این صحنه یکی از توقفگاه های حین کوچه که بعد جمع و جور کردنی مختصر و مفید، وقتی بقیه در حال استراحت بودن، شیرطلا دست از کار نکشید و شروع کرد به تهیه نون تیری برای شاممون. ما همه از خستگی، گوشه ای درازکش بودیم و البته شرمنده از اینکه دیگه ذره ای جون نداریم که کمک احوال طلا خانوم باشیم! 😴🥱

در سفر آخرمون متوجه یه نکته ریز و ظریف شدیم! طلا شبونه خمیر نون رو آماده میکنه و بعد ورز دادن های حرفه ای، اونها رو گوشه ای قرار میده تا صبح زود که بلند میشن، بتونه سریعتر بساط صبحانه رو حاضر کنه. البته یه شب تا صبح لازمه تا خمیر پف کنه و آماده ی آماده بشه! 👩‍🍳

خلاصه که با این عکس شما رو دعوت میکنیم به اخرین خاطره نزدیکی که از بوی نون تازه دارین! 😋🥮

اگر سفارش ها به حدی برسه که ارسال ها هفتگی باشه، میتونیم براتون نون تیری تازه دستپخت طلاخانوم و خیلی دیگه از زنهای خانواده های همکار عشایری رو تهیه کنیم!

117721537 172176114422192 9222331225791771488 n


بچه های عشایری کم رو و خجالتی‌ن، حتی خیلی بیشتر از بچه های روستا! عوضش ارتباط فوق العاده ای با حیوانات دارند و خَم و چَم زندگی و تعامل با طبیعت رو میدونن. 🏞🌄

این حنیفه‌س. حنیفه دختر چهارم خورشید و طلاست. اسباب بازی و بازی کردنای بچه های عشایر از زمین تا آسمون با شهریا فرق میکنه. جای عروسک🧸، با بزغاله 🐐 تازه به دنیا اومده‌ی گله بازی میکنند. مثلا پسر کوچیکه خورشید و طلا، محمد امین، جدیدا حسابی رفیق یه برغاله بانمک و هم جثه خودش شده و گهگاه با هم کشتی هم میگیرن! اما در مورد دخترهای عشایر، بخصوص اگه کمی بزرگ شده باشن و خواهر برادر کوچیکتر داشته باشن، توی عالم خودشون از کوچولوی خانواده مراقبت میکنند و به شکلی خاله بازی. مثلا زیبا، خواهر بزرگتر حنیفه، عادت داره صبحهای کوچ، یسنا یعنی کوچکترین دختر خونه رو کول کنه تا وقتی که خواب از سرش بپره و آماده شه برای اینکه خودش پیاده مسیرو بره. 🚶‍♀️

اینم خاطرات یکی از بچه های نوندتورز @irannomadtours از حنیفه:
“صبح که پاشدیم، خرها گم شده بودن. معلوم بود که وسط شبی، هوس شب گردی به سرشون زده بود! پسرهای خانواده و چندتا از توریستها جمع شدن تا دنبال خر چموش بگردن. من بار اولم بود که با این خانواده کوچ میکردم و موندم توی چادر منتظر بقیه. البته تنها نبودم و حنیفه هم بود. با اینکه هنوز دخترک پیش ما غریبه ها احساس راحتی نمیکرد، اما برای اینکه وقت بگذره، شروع کرد به خوندن یه آواز محلی و به جای شخصیت اصلی شعر، اسم منو میذاشت! معلوم بود که میدونه بعد اینکه یخش باز شد، چطور نظر بقیه رو جلب کنه و دوست پیدا کنه!”

خانواده خورشید و طلا جز قدیمی ترین خانواده هایی هستن که ما میشناسیم، در واقع توی همین چند بهار 🌱 و کوچی که باهاشون همراه شدیم، خانواده شون بزرگتر از قبل هم شده!🤱👶🐣

 

117822952 180487846980857 1322511508472392632 n


بعد یه روز طولانی کوچیدن، لم دادن و دراز کشیدن خیلی میچسبه! از ظواهر امر واضحه که بهمن، پسر دوم خورشید 🌞، بعد یه شیفت طولانی چوپونی، ترجیح داده که روی تنه درخت🎋 یه چرت کوچیک بزنه تا شام شبونه حاضر بشه!

بهمن و برادرش یکی درمیون، مسئول چوپانی هستند.🐐🐑 بخصوص بهمن علاقه زیادی به عشایری و عشایر موندن داره و سوادش درباره طبیعت و تعامل با محیط طبیعی بسیار بالاست. بهمن به تازگی نامزد کرده و دوست داره پا جای پای پدرش بذاره. 💍

راستی خانواده خورشید و طلا همین الان در مسیر کوچ پاییزیشونن🍂! برای همین شاید همین الان هم بهمن روی یه تنه درخت، وسط مسیر لم داده و استراحت میکنه!

 

 

109584575 2365182747118277 3938911595160376390 n

خانواده سخترو و بی بی خیرالنسا

سُخت‌رو ، دوستى که یاد گرفتن نامش، سخت ترین قسمت آشنایى با اوست! به غیر از نام سختش، دوستى با وى به آسانی نوشیدن مشتى آب خنک از چشمه موز در ظهر یک روز گرمِ تابستانى است.

نیم ساعتی طول مى کشد تا به وجه تسمیه‌ این نام غریب پى ببریم. سپس دانستیم که در بدو تولد، داراى چهره اى خشک و خشن بوده است . و سختى چهره اش دلیلى مى شود تا وی را سخت‌روی و یا به گویش ایلات و عشایر سخترو نام نهند. ( بخوانند، بنامند). ولى در واقع سخت رو و خانواده اش ( بى بى خیرالنساء) یکی از مهربان‌ترین و دوست داشتنی ترین عشایری هستند که تا کنون با آنها آشنا شده ایم و در این مطلب سعی خواهیم نمود که با ایشان بیشتر نزدیک و صمیمی شویم. چرا که ارتباط نزدیک و تنگاتنگ بین دوستان عشایر و شما دوستان را بخشى از رسالت کارى خود می‌دانیم.

ناگفته نماند که از همین لحظه قادر خواهید بود ازمحصولات ارگانیک این خانواده دیدن کنید و آنها را به سبدخرید خود اضافه کنید! 🛒🏷
به داستان سخت‌روی بازگردیم. شخصى که تصویر چهره اش خود داستانی است که با هر انسانی سخن مى گوید. در سن هفتاد سالگی هنوز در صعب العبورترین و بکرترین کوهستان‌های زردکوه کوچ و زندگی می‌کند. فردى سالم و سرحال و کم سخن و قیافه‌ای به ظاهر کمی سخت و خشن اما در باطن داراى قلبى به بزرگى آسمان. وى کوله باری است از تجربه و اسوه‌ی صبر و بردباری و تلاش. سخت رو پدر ۷ فرزند مى باشد که کوچک ترین آنها همراه با وی زندگی می‌کند و بقیه هر کدام با فاصله اى کمابیش دور، زندگى عشایری و شهری خود را در پیش گرفته اند.

109844583 612657406051610 6358718110858421877 n


با یک رکن اصلی از خانواده سخترو و بی‌بی خیر النساء، یعنی خود سخترو خان آشنا شدیم. حال میرسیم به دیگر رکن اساسى این خانواده یعنی بی‌بی خیر‌النساء که او نیز همان طور که از نامش برمیاید، یکی از بهترین زنانی است که در زندگى خود می‌توانید با او آشنا شوید!

خیر النساءنیز در دهه هفتم زندگی خویش به سر مى برد و در هر کدام از این سال ها دو بار با پای پیاده از دل کوهستان‌های زردکوه ⛰ واقع در چهارمحال و بختیاریِ کنونی به میان دشت‌های گرم خوزستان کوچ کرده است. هنوز که هنوز است مانند مادرش نان تیری را هر دو-سه روز یک بار با دستان خودشمى پزد و لذتی که از این کار میبرد در عکس‌ها هم هویداست! موهایش را به سان زنان بختیاری از دو طرف چارقد بیرون می‌ریزد و همراه با همسرش و به کمک فرزندانش سبک زندگی آبا و اجدادی خود را حفظ کرده‌اند و از آن لذت می‌برند. بی بی خیر النساء در یکی از سفرهایی که همراه‌شان کوچ می‌کردیم می‌گفت که: ” کل زندگی‌ من تو این کوه و کمر بوده، اگه یه روز از اینجا برم، دق میکنم…”

شما هم دوست دارید که طعم و بوی این نونها رو تجربه کنید؟! 😋 بی‌بی‌ خیرالنسا مرتب نان تیری درست میکند و اگر میزان فروش ما به حدی شود که بازه ارسال‌ها بصورت هفتگی شود، قادر خواهیم بود که حتی نان تازه هم هر هفته از خانوارهای عشایری برایتان تامین کنیم!

پختن نان تیری سه مرحله دارد؛ ابتدا خمیر را باید آماده کرد. سپس ساج را شست و کف آن را با خاکستر پوشاند تا گرما در کل سطح پخش شود و نهایتا با تردستی‌های معجزه‌گونه‌ی بی‌بی خیر النساء گلوله خمیر را به دایره‌ای نازک بدل کرد که طعم‌ش هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد.

نان تیری همیشه در آشپزخانه عشایر پخته میشود، البته که در این فصل کیفیت روغن و کشکشان هم عالی‌ست! حتما به سایتمون سر بزنید یا به دایرکت مراجعه کنید تا بتوانید مستقیما از یک خانوار عشایری تهیه‌اش کنید! 🛒📩

107057063 285806625837704 3069645514327079876 n


حالا که با بی‌بی خیر النساء و سختروخان آشنا شدیم، میرسیم به قسمت سوم داستان این خانواده عشایری! اول یه عکس دوتایی از کار تیمی این زوج دوست داشتنی در حین دوشیدن شیر بزهاشون 🐐 ببینیم و سپس بریم سراغ معرفی بقیه خانواده شون!

به این پروسه که در عکس مشهود است ، در گویش بختیاری «دو» می‌گویند (دو مثل دو هجای ابتدای دوغ تلفظ می‌شود)؛ فرایندی است که بزها همه در یک محل جمع می‌شوند و به ترتیب از جلوی صاحبشان که در حال دوشیدن آنهاست رد می‌شوند. یک یا چند نفر از عقب بزها را هدایت می‌کنند به سمت دونفر که در جلوی آنها هستند. در این تصویر بی‌بی خیر النساء شیر را می‌دوشد و سخترو خان بزها را نگه داشته تا مبادا بدون پرداخت حق الزحماتی که برایشان انجام شده، محل را ترک کنند!

این بخش اولین مرحله از فرایند تولید مواد غذایی پرخاصیتی مانند روغن و کشک است. و کشک و روغنی که از این بزهای چموش که در کوهستان‌ها و از علف‌های متنوع و مفید کوهی تغذیه کرده‌اند را می‌توان بهترین نوع روغن و کشک ارگانیک دانست!

116157231 319137849121479 7317318727086984736 n


خانواده سختُرو خان و بی‌بی خیرالنساء رو معرفی کردیم، ولی هنوز تمام نشده! حالا می‌خواهیم یه رسم بختیاری‌ها رو بگیم براتون تا یه جورایی مقدمه‌ای باشه برای معرفی دو عضو دیگر این خانواده‌ی دوست داشتنی.

در عشایر بختیاری و برخی از سایر طوایف کوچنده رسم بر این است که بعد از ازدواج پسرها مال و خونه خود را جدا کرده و گرچه با فاصله کمی در ییلاق و قشلاق نزدیک به مال و خانه پدر و مادر خود زندگی می‌کنند، اما کاملا زندگی‌شان از هم مستقل است. پدر و پسر در مراتع مشترکند اما گله‌هایشان از هم جداست و جدا از هم نیز چوپانی می‌کنند. شاید دلیلش این باشد که هر کدام بتواند بصورت دقیقتری به مال خود نظارت داشته باشند؛ مثلا اگر یکی از بزغاله‌های گله‌ی پدر وارد گله‌ی پسر شده باشد، غروب هنگام، پسر از چادرش به صدای بلند پدر را صدا می‌کند که :«آهااااااااای تیشتَرِ سُر ایچونه، تو خیالش نباش. فردا ایارمش.» یعنی که «بز دو ساله‌ی سرخ رنگ اینجا (توی گله‌ی من) جا مونده نگرانش نباش.فردا میارمش.»

دخترها اما داستان متفاوتی دارند! دختران پس از ازدواج غالبا در ییلاق و قشلاق مجاور با خانواده همسر و پدرشوهر زندگی می‌کنند و نه نزدیک خانواده خودشان. مگر اینکه دختر با عموزاده‌هایش ازدواج کند که در اینصورت با خانواده پدری خودش در مراتع یکسانی خواهند بود و در نزدیکی یکدیگر هستند. شاید به همین خاطر است که ازدواج فامیلی در بین عشایر رواج زیادی داشته…

در این تصویر مرادعلی، برادر بی‌بی‌خیرالنساء، که در این قسمت از مسیر کوچ با خانواده سختُرو و خیرالنساء در یک وارگه مستقر هستند، برای گپ و گفتی پیش خانواده خواهرش آمده و در همین فرصت اندک در وانهادن بار به سختُروخان کمک می‌کند. البته کلی اطلاعات را بایکدیگر رد و بدل کردند از جمله اینکه یک پل در مسیر روستا نیاز به تعمیر دارد و بهتر است مسیر را بگونه‌ای تغییر دهند که نیاز به عبور از آن پل نباشد و …

کوچ پاییزی سخترو و خانواده به زودی شروع می شود، این یعنی دیگر فرصت تهیه کشک و روغن اعلای عشایری را ندارند و سخت مشغولند! اما نگران نباشید، هنوز از محصول امسال مانده. پس بجنبید و سفارش بدید!

115823831 177275263812767 6798905365790375095 n


بالاتر گفتیم که پسر و دختر در یک خانوار عشایری بعد از ازدواج چه میکنند.
اما در اینجا یک استثناء داریم که احتمالا خودتان حدس زده‌اید! پسر کوچک از این قاعده جداست. او با پدر و مادر زندگی با آنها کوچ میکند و گله‌شان یکی‌ست. 🐏🐐🍃

این عکس تنها عکسی بود که توانستیم کل خانواده را در یک قاب جمع کنیم و البته که حرجی برما نیست چون خانواده در حال کوچ را نمی‌توان برای عکس های یادگاری دور هم جمع کرد و اگر همه را در قاب تصویر جمع کنیم، پس چه کسی حواسش به گله و مال باشد؟! 🤔😅 در این تصویر هم مشخص است که سخترو گرچه در پس زمینه تصویر هست، اما فکرش به گله و در حال حرکت به سمت گله است. بی‌بی هم گرچه نگاهش به دوربین است، اما دستش به افسار قاطر است و بر آن حرکت خواهد کرد. دو عضو دیگر خانواده اما دل به عکاس داده‌اند و لبخند زنان به دوربین می نگرند. 📸✌ سه توریست فرانسوی هم که از شوق سفر با این خانواده در وجدی وصف نشدنی هستند..

داراب و فرخنده پسر و عروس بی‌بی خیرالنساء و سختُرو خان هستند که ۲۹ و ۲۲ سال سن دارند. داراب را در گویش محلی “تذری” صدا می‌کنند و این زوج تازه یک سال است که ازدواج کرده اند و هنوز صاحب هیچ فرزندی نشده‌اند و خودشان خیلی دوست دارند که هر چه زودتر فرزند داشته باشند. تذری یکی از کلیدواژه‌هایش این بود که «تو خیاش مباش» یا «تو فکرش نباش» و همین نوعی نگرشش به زندگی را نشان می‌داد. مثلا در سفر کوچ وقتی می‌گفتیم که چشمه آب کجای مسیر هست تا توریستها بتوانند بطری آبشان را پر کنند، مطمئن بودیم که جواب این است که «اصلا تو خیالش نباش، حواسم هست».

فرخنده که عموزاده‌ی شویش هست، گرچه عشایر زاده است اما از کودکی در شهر بزرگ شده. او پس از ازدواج با داراب، به زندگی عشایری برگشته است و امسال او هم مثل توریست‌های فرانسوی اولین بار بود که کوچ را تجربه می‌کرد و برای خودش هم پر از لذت و یادگیری و سختی بود


چو باشد سختُرو کلانتر، چه باک از موج غم کوچندگان را؟🌊
«زِ دِهاو بیا»، «زِ ایچو بیا» و «زِ اوچو نرو» به ترتیب یعنی «از پایین بیا»، «از اینجا بیا» و «از اونجا نرو»، جملاتی است که در این فیلم سخترو برای هدایت مال و خانواده‌اش و بیشتر از همه خطاب به پسر کوچکش، تذری می‌گوید. همانطور که ما آدرس‌ها و برخی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر را می‌شناسیم، عشایر نیز که از کودکی مسیر کوچ را سالی دوبار طی کرده‌اند، به خم و چم مسیر آگاهند. اینکه اگر هوا بارانی بود در جنگل‌های بلوط بهتر است پناه بگیریم و نه در تنگه‌ها، اینکه اگر گوسفندان کمی خسته هستند و روز قبل در مسیر کوچ علف کافی نخورده‌اند، امروز از مسیر اصلی خارج شویم و یک مسیر فرعی که علف بیشتری دارد را طی کنیم، اینکه اگر بر فراز قله‌ی “تَکه” اگه یک تکه ابر هم بود، آن روز کوچ نکنیم و روز بعد کوچ کنیم. اینکه اگر علف‌های دور کوه هرکول را گوسفند بخورد، می‌ترکد و باید در آن بخش از مسیر کوچ، گله را سریعتر حرکت داد، همه دانش‌هایی است که در طول سالیان در سینه عشایر جمع شده. اینها و هزاران مورد دیگری که برخی از آنها را ما نمی‌دانیم و حتی برخی از عادت‌هایی که حتی خود سختُرو، بعنوان کلانتر قبیله، خودش هم نمی‌داند دلیلش چیست!

در فیلم، میبینیم که گله، قبل رسیدن سخترو به بالای کوه، همگی منتظر میمانند، انگار میدانند که برای رسیدن به علف و چراگاه بهتر، باید گوش به فرمان رهبری سخترو باشند.

در این متن می‌خواستیم به این جمع بندی برسیم که اگر یک کلانتر با تجربه، رهبری کوچ را بر عهده داشته باشد، نباید از هیچ اتفاق طبیعی و غیر طبیعی ترسید چرا که در سینه‌ی کلانتر دانشی ده‌هزار ساله وجود دارد. دانشی که سینه به سینه از پدرانش به ارث رسیده و باعث شده که یک سبک زندگی پایدار با طبیعت در این بوم و بر میسر شود. پس چه باک از خروش طبیعت چراکه دانش نهفته در سینه کلانتر و البته سایر اعضای خانواده راه عبور از هر مشکلی را در خود دارد و باید سعی کرد از آنها آموخت.

 

100923638 557585071626046 4776801074181793989 n

خانوادهٔ قاسم و زیبا


این اولین عکسیه که از  خانواده قاسم و زیبا می‌بینیم. خیلی خوشحالیم که داریم دومین خانواده از دوستان عشایرمون رو بهتون معرفی می‌کنیم. 🙂 🐑🍀

اینجا سه نسل خانواده در یک قاب ثبت شدن. قاسم، پدرش (محمدآقا) و برادر کوچک‌ترش (یاسر) و البته ستاره‌خانم. 👧🏻

خانوادۀ زیبا و قاسم، بر خلاف  خانواده رمضون و ستاره که براتون گفتیم، به همراه پدر و مادر قاسم و برادرش کوچ می‌کنن. یعنی یک خانوار ۸ نفره‌ن.
کوچک‌ترین عضو خانواده هم که ستارۀ سه ساله است که توی عکس دیده می‌شه.

آقاخان، مثل بقیۀ عشایر، چای رو داغِ‌داغ و با نعلبکی می‌خوره. عشایر معمولاً چای زیاد می‌خورن، به قول خودشون هم برای رفع خستگی و هم برای رفع تشنگی. البته برای رفع تشنگی معمولاً توی چای‌شون یک لیموی خشک هم می‌اندازن. 🙂
یک دلیل دیگه هم برای خوردن چای، اینه که آب سالم در طول مسیر کوچ سخت پیدا می‌شه. 👨🏽‍🦳

یاسر رو ما خیلی دوست داریم. همۀ خانواده‌ش هم خیلی دوستش دارن. خیلی زود باهامون صمیمی شد و بعد از چندین روز که ما پیشش بودیم، خیلی بهمون وابسته شده بود و جدا شدن ازش خیلی سخت بود. 🙁

راستی به اون چالۀ وسط چادر دقت کردید که ازش دود میاد؟ اونجا جاییه که همیشه ذغالش به راهه و برای درست کردن چای و… استفاده می‌شه.☕️

با چهار نفر از اعضای خانوادۀ قاسم و زیبا آشنا شدیم؛ اما هنوز خیلی حرف‌ها برای گفتن داریم. 🙂

101051680 258890405523356 2688899278019799828 n



قاسم بیشتر پیش گوسفندهاست و بیرون از چادر، دنبال کار و چوپانی و علف جمع کردنه. وقت‌هایی که می‌اومد و توی چادر می‌نشست، دیگه ستاره رهاش نمی‌کرد! 🙂
ارشیای ۸ ساله و احمدرضای ۶ ساله در طول روز زیاد همراه پدرشونن؛ اما ستاره چون هنوز سنش برای کمک کردن پایینه و نمی‌تونه در طول روز همراه قاسم باشه، دیگه از وقتی که می‌بینتش پیششه تا صبح فردا.

به نظر شما فرق زندگی خانواده‌ای که مثل خانواده رمضون و ستاره فرزاندنشون بزرگ شدن با  خانواده قاسم و زیبا که هنوز بچه‌هاشون کوچیکن چیه؟ 👧🏻👦🏻

ستاره معمولاً با بزغاله‌ها بازی می‌کنه. برعکس ارغوان (دختر رمضون و ستاره) که بازی کردن با خرش رو دوست داشت؛ ستاره عاشق بزغاله‌هاست. 🐐🐐

ییلاق خانوادۀ زیبا و قاسم، خیلی جای باصفاییه، تا اواخر تیر اطرافشون برفه و همین باعث می‌شه که بچه‌ها کلی گزینه برای بازی داشته باشن! قشلاق هم در مسیر کوه صعب‌العبوریه که بچه‌ها باز به چشم یک بازی دیگه بهش نگاه می‌کنن. 🐑🍀

خانوادۀ ۸نفرۀ قاسم و زیبا، هم‌چنان به اصیل‌ترین شیوۀ کوچ، یعنی با پای پیاده کوچ می‌کنن و در بکرترین نقاط کوهستان مشغول زندگین. همین خیلی بهمون انگیزه می‌ده که بتونیم در حفظ سبک زندگی‌شون همراه و کمک‌شون باشیم. 🙂

 

100953548 256506432365648 4135669508547199613 n


داستان آشنایی ما با خانوادۀ زیبا و قاسم با بقیۀ داستان‌هامون فرق داره. ما به قصد دیدار با خانوادۀ دیگری وارد مسیر کوچ شده بودیم؛ ولی باران شدیدی گرفته بود و خانوادۀ مورد نظرمون مجبور شده بودن پناه بگیرن. ما هم از بخت خوب، به  خانواده قاسم و زیبا برخوردیم و توی اون وضعیت مأمن‌مون شدن. ما هم پیششون موندیم و با اینکه در مسیر کوچ بودن، خیلی هوامون رو داشتن. 🙂

زیبا، که الان در تصویر می‌بیندش، از همون اولین دیدار، همۀ مهربانیش رو بهمون نشون داد. می‌دونید، مهربونی از نظر ما فقط شریک شدن در غذا، سرپناه و درواقع امکانات نیست، مهربانی‌ای که ما ازش حرف می‌زنیم، از جنس شریک شدن تمام لحظات زندگی با بقیه است. از جنس دوستی و همراهی و هم‌دلی. این اولین حسی بود که از زیبا دریافتیم. 🙂

ولی می‌دونید ما همیشه یک چیزی در چشمان زنان خانواده می‌بینیم که نمی‌تونیم دقیق تشخیص بدیم چیه؛ اما در چشم همه‌شون می‌بینیمش. خودمون که با هم صحبت می‌کردیم، به نظرمون رسید که نشانی از صبوریه. شاید هم چون فکر می‌کردیم زیبا خیلی صبوره، این حس رو به صبور بودن زیبا نسبت دادیم. مطمیٔن نیستیم. نظر شما چیه؟

زیبا هنوز ۳۰ سالش نشده؛ و نسبت به قاسم سن‌وسالش به ما نزدیک‌تره؛ ولی می‌دونید یکی بودن سن‌مون خیلی تأثیری در نوع دوستی‌مون با هم نداشت؛ در واقع رشتۀ دوستی ما به خاطر نزدیک بودن سن‌مون شکل نگرفت، به خاطر زندگی‌ای بود که در چند نوبت نسبتاً طولانی با هم تجربه کردیم.

با اینکه قاسم انتخاب اول دختر کوچیکش ستاره است؛ اما بچه‌‌ها معمولاً برای کارهاشون به زیبا مراجعه می‌کردن. زیبا برامون مثل همون آتیشی بود که شب‌ها، هرچند کوتاه، دورش جمع می‌شدن و اگر شرایط خوب بود، کمی هم آواز می‌خوندن. 🙂

101058672 150258409886868 1574343781042437326 n

 

 


بار دومی که به دیدار #خانواده_قاسم_و_زیبا رفتیم، باهاشون در کوچ همراه نشدیم، که یک‌راست رفتیم ییلاق (جایی که برای تابستان مستقر شده بودن) و بهشون سر زدیم. در واقع رفتیم که دیدار تازه کنیم و با چنین منظره‌ای از خونۀ زیبا و قاسم رو‌به‌رو شدیم. 🙂 🏕🏡

گله هم که مثل همیشه در نزدیکی چادر بود و اصلاً از دور، با شنیدن صدای زنگولۀ بزها و گوسفندها، فهمیدیم که به دیدار دوستانمون نزدیک شدیم. می‌دونید برای ماهایی که خیلی عادت به پیاده‌روی‌های طولانی و کوه‌پیمایی‌های سخت نداریم، از یک جایی به بعد دیگه مسیر رسیدن به ییلاق سخت می‌شه، خسته می‌شیم و دیگه توی دلمون همش می‌پرسیم «پس کی می‌رسیم؟، پس کی می‌رسیم؟» و تازه وقتی که صدای زنگوله‌ها رو می‌شنویم، دلمون قرص و خیالمون راحت می‌شه که واقعاً نزدیکیم و دیگه چیزی به تجدید دیدار باقی نمونده. 🙂 🐐🐑

دید چادرهای عشایری معمولاً از یک طرف به دره (سرپایینی) و از یک طرف به کوهه (سربالایی)، خیلی از اوقات هم آب روانی در نزدیکی جاده در جریانه. 🙂
عین خونه‌های خودمون توی شهرها🙄.

خیلی از اوقات هم گون و گیاه‌های مختلف در اطراف ییلاقات هم وجود داره. همون گیاه‌های دست‌چینی که ما هم براتون در نومدمارکت گذاشتیم و بهار همین امسال روییده. 🌿🌱

قرار بود امسال هم در کوچ و در ییلاق کنار خانوادۀ قاسم و زیبا باشیم؛ اما کرونا اومد و برنامه‌های هر کسی که یک طوری به هم ریخت. ما هم چون کرونا به میان عشایر راه پیدا نکرده، وظیفۀ اجتماعی خودمون دونستیم که برنامه‌ها رو لغو کنیم. این شد که از راه دور با قاسم، زیبا و بچه‌ها در ارتباطیم و همین الان که باهاشون حرف می‌زدیم، سلام شما، در واقع سلام دوستان جدیدشون رو هم بهشون رسوندیم. 🙂
ایشالا یک روزی با هم پیششون هم خواهیم رفت. 🦠🤛🏼🤜🏼

101305974 182988123068505 6939485208599721172 n


بعد از اینکه با قاسم و زیبا آشنا شدیم، نوبت آشنایی با بقیۀ اعضای خانواده رسیده. زیبا و قاسم سه تا فرزند دارن. با ستاره که آشنا شدید، کوچک‌ترین عضو خانواده. ستاره دو تا برادر بزرگ‌تر هم داره:
ارشیا و احمدرضا. 🙂
ارشیای ۸ ساله دو سال از احمدرضا بزرگ‌تره و به همین خاطر همش حس می‌کنه که باید مراقبش باشه و گاهی هم کارهاش رو مدیریت کنه! همین مهربونی‌های ارشیا و وقت زیادی که با هم می‌گذرونن باعث شده خیلی با هم رفیق بشن و حسابی هوای همدیگه رو داشته باشن. 👦🏻🧒🏻

احمدرضا ولی با وجود سنی که (شاید از نظر ما کمه)، کمک ارشیا و قاسم چوپانی می‌کنه و آب میاره.
البته یک چیزی که در #خانواده_قاسم_و_زیبا خیلی برامون جالبه، اینه که قاسم (پدرشون) واقعاً کارهای خیلی کمی به فرزندانش می‌سپره. در واقع خودش خیلی بیشتر کار می‌کنه و بچه‌ها رو خیلی درگیر کارها نمی‌کرد. بهشون می‌گفت برید کتاب بخونید یا بازی کنید! و این خیلی برامون جالب و متفاوت بود. 👨🏻‍🦱

\ تعداد دام‌هایی که خانواده‌های با فرزند کوچک می‌تونن نگهداری کنن خیلی کمتره! این دربارۀ خانوادۀ زیبا و قاسم هم همین‌طوریه، چون عملاً دست تنهان و یک گله دارن. خیلی از خانواده‌ها که فرزندانشون بزرگن، مثل #خانواده_رمضون_و_ستاره ، دو تا گله دارن! یک گله میش و یک گله بز. مثلاً اگر ستاره و رمضون ۳۰۰ رأس دام دارن، قاسم و زیبا ۱۰۰ رأس دام دارن در خانواده‌شون. 🙂 🐑🐐🐏


🏔 بار دومی که اومدیم مهمونی خونهٔ #خانواده_قاسم_و_زیبا با چنین منظره‌ای رو‌به‌رو شدیم. زیبا و سه تا بچه‌ها، قاسم و محمدآقا منتظرمون ایستاده بودن. 🙂
^
الان دیگه زیبا، قاسم، بچه‌ها و برادر قاسم رو شناختیم. موندن دو نفر از اعضای ۸ نفرهٔ خانواده! پدر و مادر قاسم: محمدآقا و بی‌بی احترام. این دو نفر رو هم به زودی خواهیم شناخت!
می‌دونید، گل خانواده رو نگه داشتیم برای آخر. 🙂
^
ولی بیاید یک بار دیگه با هم به کلیت خونهٔ دوستان عشایرمون نگاه کنیم. فرض کن حیاط خونه‌ت، کوه و تپه و دره است و خود خونه‌ت هم جزیٔی از طبیعته. سنگ‌های اطراف رو طوری می‌چینی که محدوده‌های مختلف زندگیت مشخص بشه و بزغاله‌ها هم جزیٔی از خونه‌ت بشن. 🙂 🏕⛰
^
قرار بود همین بهار باهم دیگه بریم همین‌جا مهمونی؛ ولی خب خودتون بهتر می‌دونید دیگه، کرونا شد و ما هم از دوستانمون دور شدیم. 🙁 فعلاً تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که از راه دور باهم در تماس باشیم و محصولات عشایری رو براتون به خونه‌های شهری بیاریم، تا ایشالا بعد از رفع شدن خطر، بریم و درست کردن محصولات رو از نزدیک و باهم دیگه تجربه کنیم. 🙂

101534718 3113468098721121 2678863207147486524 n 1


دو عضو دیگه که هنوز بهتون معرفی نکردیم. پدر و مادر قاسم: محمدآقا و بی‌بی‌احترام. 🙂

این روزها که مشغول طراحی بسته‌بندی‌های محصولات عشایری با کمک و نظر خودشون بودیم، خیلی به این موضوع فکر کردیم که چطور می‌تونیم رابطۀ شما و دوستان عشایرمون رو بیشتر و عمیق‌تر کنیم. به نتایج خوبی هم رسیدیم؛ اما هنوز هم معرفی خانواده‌ها به نظرمون مهم‌ترین وجه داستان نومدمارکته. چرا که «داستان ما همان داستان عشایره» و عشایر هم همان داستان‌شون‌اند.

محمدآقا خیلی خنده‌رو و طنازه. به معنی واقعی کلمه خوش‌خنده است و به اصطلاح از دنیا فارغ. 🙂 انگار دیگه دنیا براش مهم نیست، به قول یکی از هم‌سفرهامون انگار از این دنیا عبور کرده بود دیگه. همیشه #چوقا تنشه‌ و هیچ‌وقت درش نمیاره. ما تا حالا ندیدیم که وسط روز‌ کلاه #بختیاری رو هم حتی از سرش برداره.

بی‌بی احترام «پیرمرد» صداش می‌کنه و با هم خیلی دوستن. منظورمون اینه که قشنگ معلومه که رفیقن. همۀ پدربزرگ-مادربزرگ‌های عشایری این‌طوری نبودن به نظرمون؛ ولی رابطۀ این دو نفر رو خیلی دوست داشتیم. 🙂

بی‌بی‌احترام خودش و زندگیش یک داستان دیگه داره و البته بر خلاف محمدآقا خیلی جدیه. خیلی هم باابهته و همه ازش حساب می‌برن.

104475808 733115334189292 3583515197328231896 n

بی‌بی‌احترام برامون نمادی از زن قدرتمند عشایره. هم خیلی جدیه و هم همه ازش حساب می‌برن. حرفش برو داره و آقاخان رو هم «پیرمرد» صدا می‌زنه. لقبی که میان عشایر رایجه.
درسته که فرهنگ مردسالاری و غیرت در میان عشایر هم رایجه و خصوصاً در مورد زنان جوان و دختران صادقه؛ اما انگار از یک جایی به بعد، این قضیه برعکس می‌شه و حتی عده‌ای بی‌بی‌های خانوارها رو رأس خانواده می‌دونن.

یک‌بار که با بی‌بی‌احترام هم‌کوچ بودیم، اشتباهی کردیم و باعث شدیم اسب بی‌بی رم کنه و بی‌بی از روی اسب بیفته. خیلی ناراحت شدیم. از اون موقع همه‌ش تو فکر جبرانیم که چی‌کار کنیم این قضیه جبران بشه. ولی بی‌بی‌احترام خم به ابرو نیاورد. حتی چیزیش هم نشد و هیچ‌وقت هم به رومون نیاورد. واقعاً هنوز هم به نظرمون بی‌بی‌احترام نماد استواریه.

106277207 264698184982539 6959708025415873195 n1



این هم آخرین عکس از خانوادهٔ زیبا و قاسم. و گفتیم چه عکسی بهتر از یک عکس دسته‌جمعی برای حسن‌ختام گفتن از این خانواده:)

گفتیم پست آخر رو به شما اختصاص بدیم. خانوادهٔ زیبا و قاسم رو دوست داشتید؟ باهاشون ارتباط برقرار کردید؟ چه چیزی بیشتر از همه براتون جالب بود؟ برامون بنویسید. 🙂

خوشحالیم که در این مسیر کنارمونید و در کنار دوستان عشایرمون. هنوز خیلی حرف‌ها برای گفتن داریم. 🙂

🧺

97088005 2975952285804188 528603612347727216 n

فلسفه ی “داستان ما همان داستان عشایر است” چیه ؟

این جمله رو احتمالاً زیاد ازمون شنیدید. اما چرا چنین حرفی می‌زنیم؟ چون تمام مسیر و قصۀ نومدمارکت «همزمان» و «پابه‌پای» عشایر جلو می‌ره. الان که فصل کوچه، (اگر کرونا نبود) ما هم «پابه‌پای» دوستان عشایرمون در کوچ همراه می‌شیم و قصه‌هاشون رو براتون تعریف می‌کنیم.

بعد چون فصل بهاره و تولید محصولات خوراکی عشایر توی این فصل اتفاق می‌افته، ما هم «همزمان» با آنها محصولاتی که تازۀ تازه تولید می‌کنند رو ازشون می‌گیریم و مستقیم برای شما میاریم. الآن کشک و روغن و… کل سال درست می‌شه و عشایر تا آخر سال با همین محصولات همراهن. محصولاتی که بدون موادنگهدارنده همۀ این ماه‌‌ها سالم می‌مونن.

بذارید براتون از ظرف «بوکه» مثال بزنیم! مثلاً الان ظرف بوکه‌هایی که پیش‌خرید کردید هنوز ساخته نشده! چرا؟ چون گیاهی که از ریشه‌ش ظرف بوکه ساخته می‌شه هنوز در طبیعت رشد نکرده و زمان ساختش حدود یک هفتۀ دیگه است تازه.

ما هم با همون روند طبیعی زندگی عشایر، ناب و خالص همراه می‌شیم و تغییری در این سبک زندگی ایجاد نمی‌کنیم. به هر حال یکی از اهداف اصلی نومدمارکت در کنار حفاظت از محیط‌زیست، کمک به حفظ و تقویت فرهنگ عشایری ایرانه. 🙂

ایشالا وقتی دوستانمون در ییلاق مستقر شدن و سرشون خلوت‌تر شد و موقع ساخت صنایع دستی رسید، با انواعی از صنایع دستی که «محصول مشترک ما و عشایره» پیشتون خواهیم آمد. شاید اصلاً تا اون موقع کرونا رفته باشه بتونیم باهم بریم پیششون مثل همین عکس، زندگی در ییلاق رو تجربه کنیم. 🙂

WhatsApp Image 2020 09 14 at 15 29 381

محمد ملک شاهی بنیان گذار ایران نومد

درباره محمد ملک شاهی

یه ادم متفاوتیه 🙂 بی نظم و ترتیب ولی بجاش کلی سمج و پرکار و تلاش هست. بچگی‌هاش با صفت شیطون و بازیگوشی شناخته می‌شده که اختلال گفتاری داشته و «ر» رو «ل» تلفظ می‌کرده. توی شهر سیرجان بزرگ شده ولی تابستونا چوپون نمره‌ی یک پدربزرگش بوده. پدربزرگی که سابقا عشایر بوده ولی بعدتر دیگه عشایری رو کنار گذاشته بوده و در روستای خبر یکجا نشین شده بوده.

توی دوره نوجوانی و جوانی هم توی شهر سیرجان به بچه درس‌خون شهر می‌شناختنش ولی خودش ادعا میکنه خیلی هم درس نمی‌خونده! ولی ما که باورمون نمیشه بدون خیلی درس خوندن بتونه المپیاد فیزیک مدال نقره بگیره و کنکور هم رتبه‌ش ۴۷ بشه… برای دانشگاه به گفته‌ی خودش رشته برق رو انتخاب می‌کنه تا با کمک رباتیک بتونه بهره‌وری کشور رو افزون کنه ولی خیلی زود میفهمه که اصلا راه پیشرفت کشور از مهندسی نیست.

ارشد اقتصاد رو در شریف شروع می‌کنه ولی هیچوقت تموم نمی‌کنه و در دانشگاه تهران مدرک ارشد اقتصاد رو می‌گیره.

به جامعه شناسی علاقمند بوده و بعد از دو سال کار در روزنامه دنیای اقتصاد سه سالی رو هم در پژوهشکده سیاستگذاری شریف، در حوزه توسعه روستایی پژوهش و کار میدانی انجام میده.

 

شروع ایران نومد

از سال ۹۷ با ایده برگزاری تور کوچ با پای پیاده همراه با عشایر «نومدتورز» شروع میکنه به تلاش برای یه موفقیت کوچک اما با روش درست رو در حوزه عشایر اجرا کنه که هم به حفظ و حراست از این سبک زندگی بعنوان یک داشته فرهنگی ارزشمند برسه و هم دغدغه‌ی ابتدایی خود یعنی ایجاد تغییری مثبت در کشور رو پی بگیره. بقیه زندگی محمد رو باید در این کسب و کار و کارهای جانبیش مثل نومدمارکت و کوچیز دنبال کرد.

WhatsApp Image 2020 09 14 at 15 29 38

از نومدمارکت چی بخریم؟

از آن‌جایی که تولیدات عشایر فصلیه و فصل‌به‌فصل، بسته به اینکه در چه مقطعی از زندگی سالانه باشن، فرق می‌کنه، ما هم در فروشگاه عشایری نومدمارکت خودمون رو با شرایط آنها وفق می‌دیم.

مثلاً الان که فصل بهاره، فصلیه که علف‌های تازه دراومده و کوچ اتفاق میفته! پس گوسفندها و بزها هم شیرشون پربار می‌شه و عشایر برای تقریباً کل سال، کشک و روغن درست می‌کنن. از طرفی همین گیاهان دارویی روهم سر راهشون جمع می‌کنن تا بعداً ازش برای چای، دمنوش، روی دوغ و ماست یا برای درمان بیماری استفاده کنن.

برای همین الآن بهترین فصله که شما هم از این محصولات -در حالی که تازۀ تازه درست شدن- استفاده کنید. یعنی:

🥛 کشک ارگانیک گوسفندی
🐑 روغن حیوانی (از شیر بز)
🌿 گیاهان دارویی و خوراکی

جز اون می‌تونید کشک و روغن رو در همون بسته‌بندی‌هایی که خود عشایر آنها را توش می‌ریزن و نگه می‌دارن سفارش بدید:

🔅 خیک و بوکه برای روغن
(اطلاعات بیشتر در پست شمارۀ [۱۷])

🔅 و تغار و کشک‌ساب برای کشک
(اطلاعات بیشتر در پست شمارۀ [۱۶])

به جز محصولات خوراکی، به زودی از انواع صنایع‌دستی ساخت دوستان عشایرمون رونمایی می‌کنیم که می‌تونید اون‌ها رو هم بی‌واسطه از خودشون بخرید.

و البته مشغول طراحی و ساخت تعدادی «محصول مشترک ما و عشایر» هم هستیم که خودمون خیلی ذوقش رو داریم! نمی‌دونید این روند باهم کار کردن چقدر بهمون کیف می‌ده!

🛒 خلاصه برای خرید از فروشگاه عشایری نومدمارکت کافیه بهمون دایرکت بدید. الآن با فروش محصولات خوراکی در خدمتتونیم. 🙂 🍀🐑🐐

خانوادهٔ رمضون و ستاره

فصل کوچ عشایر به ییلاق هر سال از اواسط فروردین شروع می‌شه تا اوایل خرداد ادامه داره. البته بستگی به بارندگی‌ها هم داره. مثلاً امسال بارندگی و تگرگ زیاد بود و دوستامون گفتن مجبور شدن دیرتر شروع کنن. بهمن، یکی دیگه از دوستامون هم همین چند روز پیش برامون از تگرگ‌های دونه درشت فیلم فرستاده بود و می‌گفت مجبور شدن وسط راه توقف کنن. دربارۀ بهمن بعداً براتون بیشتر می‌گیم. 🙂

ولی بارندگی زیاد امسال از یک طرف باعث شده که گیاهان زیادی در مسیر کوچ عشایر و دام‌هاشون رشد کنن و گوسفند‌ها و بزهاشون، از میون علف‌ها، گیاهان دارویی رو گلچین کنن و هر علفی رو نخورن. همین علف‌ها، وقتی خانواده‌‌ها به ییلاق‌شون می‌رسن تبدیل به محصولات مختلفی می‌شه. شیر گوسفندها و بزها دوشیده می‌شه، بعد از جوشیدن تبدیل به ماست می‌شن و توی مشک زده می‌شه. نتیجۀ زدن ماست توی مشک، دوغ و کره است.


🛒 حالا فرض کنید ما هم بتونیم از همین کشک و روغن کاملاً ارگانیک (حتی دام‌هاش رنگ علفی که با کود شیمیایی رشد کرده یا اصلاح نژاد شده رو ندیدن) و گیاهان دارویی استفاده کنیم. جدای فایده‌ای که برای خودمون داره


در‌  نومدمارکت داستان ما، همان داستان عشایر است.

اینکه تصویر از کدوم خانوادۀ عشایر دوستمونه، یا از مسیر کوچ کدومشون گرفته شده، اینکه در چه فصلی (زمان ییلاق یا قشلاق) و در چه مسیر کوچی گرفته شده. «ایل‌راه» در واقع همون مسیر کوچ رو نشون می‌ده. آخرین اطلاعات هم زمان گرفتن عکسه. این‌طوری کم‌کم با دوستان ما آشنا می‌شید و ایشالا به زودی خودتون هم باهم دوست می‌شید. 🙂 ( اینجا رمضون رو می‌بینید که سوار بر اسب، در حال هدایت گله است.)

 

95654786 162502305172026 420064021704953398 n

این عکسیه که از خانواده رمضون و ستاره می‌بینیم. البته کل خانواده توی این عکس نیستن! فردوس و اشکان، پسرهای بزرگ و کوچک خانوادۀ رمضون و ستاره‌ان که اول از همه باهاشون آشنا می‌شیم. فردوس ۱۴ سالشه و اشکان ۸ سالش. 🧑🏻👦🏻

فردوس از همه بزرگ‌تره و به همین خاطر هم نسبت به همه‌چیز احساس مسیٔولیت می‌کنه. مخصوصاً نسبت به گله.

اشکان هم با اینکه سنش (در ذهن ما) کمه، ولی پابه‌پای فردوس و مهران (برادر سوم که هنوز ندیدیمش) گله‌داری می‌کنه. از همۀ اعضای خانواده اجتماعی‌تره و با همه ارتباط برقرار می‌کنه. ما اولین بار به همراه یک زوج مستندساز ایتالیایی و پژوهشگر اتریشی همراهشون شدیم. اونجا ازشون کارت‌بازی یاد گرفت و بهشون چوب‌بازی یاد داد! اشکان از همه بلندتر می‌خنده! وقتی زوج مستند‌ساز ایتالیایی خواستن باهاش مصاحبه کنن، این‌طوری خودش رو معرفی کرد:

✨ «به نام خدا، من اشکان مختاری چهاربُری هستم، از اول تولد تا الان عشایر بودم»! 🙂

فردوس و اشکان، مثل ۳تا خواهر و برادرهای دیگه‌شون جای ویژه‌ای توی قلب ما باز کردن، مطمیٔنیم شما هم به زودی قدر ما دوستشون خواهید داشت. 🙂

 
95912809 274726496888670 3255812810008059608 n


یکی از سخت‌ترین قسمت‌های کوچ، رد کردن گله از رودخونه است. مخصوصاً رودخونه‌هایی که جریان آب توشون سریع باشه. با فردوس و اشکان، دو تا از فرزندان خانواده آشنا شدیم. فردوس معمولاً جلوی گله رو مدیریت می‌کنه و اشکان هم ته گله رو. مهران رو هنوز ندیدید! مهران، برادر وسطی، در حالی که حواسش به وسط گله است، اما کار اصلیش اینه که دنبال بره‌های کوچیک یا جامونده می‌گرده، اون‌ها رو بغل می‌کنه و با خودش از رودخونه رد می‌کنه. برای همین هم الان توی عکس نیست، چون سخت مشغوله! مدام به هر طرف می‌دوه و دنبال کوچک‌ترین عضو‌های گله است. 🐐


کاش یک‌روز باهامون هم‌سفر شید تا ببینید موقع رد کردن گله از رودخونه چه هیاهویی به پا می‌شه! با اینکه هر کسی کارش مشخصه و می‌دونه که باید چه کار کنه ولی باز هم انگار همه‌چیز رو گذاشته باشی روی دور تند، حرکات خیلی سریع می‌شه، دام‌ها هم سریع‌تر می‌شن؛ اما یک‌چیزی هم باعث می‌شه نخوان پاشون رو توی آب بذارن و اون‌جاست که سر و صدای زیادی به پا می‌شه.

فردوس و مهران و اشکان، کمک بقیه، گله رو از رودخونه رد می‌کنن و بعدش مطمیٔن می‌شن «هیچ‌کس» جا نمونده باشه! سلامت گله برای عشایر از همه چیز مهم‌تره. بالاخره یک بخشی از کاری که می‌کنن اینه که منبع تأمین غذا، شیر، ماست، کشک، روغن و … براشون و حالا برای مایٔن! 🙂 🌊🌊

95438108 836159613543840 3267945628448369492 n


کل خانوادۀ «مختاری چهاربری»، که ما خانوادۀ رمضون و ستاره صداشون می‌کنیم، در نگاه اول تودار، ساکت و جدین؛ البته به جز ارغوان و اشکان که از همه کوچک‌ترن.

✨ در عین حال خیلی هم مهربونن؛ ولی می‌دونید این‌طوریه که مهربونی‌شون در نگاه اول بروزی نداره؛ اما وقتی که یکم باهاشون معاشرت کنی، می‌بینی که از رمضون (پدر خانواده) تا ستاره (مادر خانواده) و ۵تا فرزندانشون، هر کدوم یک‌جوری جاشون رو توی دلت -برای همیشه- باز می‌کنن.

ترتیب خانوادۀ مختاری این‌طوریه:
– رمضون و ستاره (۳۶ و ۳۰ ساله)
– فردوس (۱۴ ساله)
– مهران (۱۱ ساله)
– اشکان (۸ ساله)
– آزیتا (۶ ساله)
– ارغوان (۳ ساله)

البته خانوادۀ ستاره و رمضون تنها خانواده‌ای نیستن که ما (و ایشالا به زودی شما) باهاشون دوستیم، حدود ۱۰۰ خانوادۀ دیگه هم هستن که کم‌کم بهتون معرفی‌شون می‌کنیم. تا هم از داستان زندگی‌شون بشنویم و هم از هم‌دیگه یاد بگیریم. 🙂

95561720 1075265306185600 2805571544620810088 n


و اما «رمضون» از «خانوادۀ ستاره و رمضون» یا به قول خودمون رمضونشون!

رمضون ۳۶ ساله از عشایر مختاری چهاربری و بختیاریه. رمضون بازی کردن با بچه‌هاش رو خیلی دوست داره، خصوصاً با ارغوان -کوچک‌ترین عضو خانواده- که در تصویر هم می‌بینیدش. 🙂 👨🏻‍🦱

🐎 رمضون حواسش به همه‌جا هست. توی مدتی که با هم هم‌سفر، هم‌راه و هم‌کوچ یا کوچی بودیم این رو هر روز به چشم می‌دیدیم. مخصوصاً در مسیرهای خطرناک ، یک لحظه اینجاست و یک لحظه جای دیگه و هم‌زمان کل خانواده، قاطرها و گله رو مدیریت می‌کنه. با رمضون و ستاره از همون اول خیلی دوست شدیم، برای همین هم به مثابۀ اولین خانواده‌ای انتخابشون کردیم که ازشون براتون تعریف کنیم و محصولات و تجربیاتشون رو با هم شریک بشیم.

هنوز هم هر یک هفته-ده روز وقتی که در ارتفاع باشن و آنتن داشته باشن، بهمون زنگ می‌زنن یا پیام می‌دن و حالمون رو می‌پرسن. رمضون خیلی بامعرفته، امیدواریم ما هم بتونیم یک روز به کمک شما، مرام و معرفتش رو جبران کنیم. 🙂

95439335 3099052250161612 4123698378512977731 n


✨ «ستاره»، رکن دیگۀ «خانوادۀ رمضون و ستاره» است. ستاره ۳۰ سالشه و تقریباً همسن خود ما در گروه ایرانومده 🙂 یکم طول کشید تا با هم دوست بشیم؛ اما وقتی دوست شدیم و سر معاشرت و درددل و رفاقت باز شد، دیگه ادامه پیدا کرد تا همین امروز 🙂

🌟 پشت چهرۀ زنان عشایر معمولاً نوعی سرسختی و جدیت هست که توی صورت ستاره هم دیده می‌شه؛ این حالت چهره اما نمایندۀ خوبی برای درونشون نیست و این رو احتمالاً زمانی بهتر متوجه بشید که در یکی از سفرهای کوچ ایرانومد، همراهمون بشید. 🙂 یا اینکه همین‌جا کنارمون باشید و داستان‌هامون رو ببینید و بخونید. ستاره لباس‌های محلی قشنگی می‌‌دوزه

 

95323124 336423830667663 7415996357505433565 n


هر روز دم غروب، به محض متوقف شدن کوچ، بساط پختن نون به راه می‌شه. ستاره می‌گفت که روزی حدود ۹۰تا نون پخته و خورده می‌شه! می‌تونید

موقع همراهی در کوچ، ناهارها رو معمولاُ نون و دوغ، نون و ماست، نون و روغن و می‌خوردیم، بعضی از شام‌ها هم عدس‌پلو یا غذاهای یکم سنگین‌تر می‌خوردیم. اینجا مثلاً بساط عدس‌پلو به راه شده؛ ولی اشکان، پسر کوچک خانواده رمضون و ستاره، دیگه طاقت نیاورد و شروع کرد همون نون و ماست رو خوردن. 🙂 🥛🍞

کوچ، روزهای سخت هم داره، مثلاً توی تجربۀ کوچ بهار پارسال با خانوادۀ رمضون و ستاره، روز پنجم خیلی خسته شدیم، حدود ۲۲ کیلومتر در مسیر سخت راه رفته بودیم؛ ولی رمضون همش می‌گفت که باید یکم جلوتر بریم. این روزها اتراق شبانه دیگه خیلی می‌چسبه! چادر که به راه می‌شه ولی کارها تازه شروع می‌شه. از پختن نون تا دوشیدن شیر و کارهای دیگه! 🙂
گله هم برای خودش پخش می‌شه؛ ولی بقیه از دور حواسشون بهشون هست، اینکه قاطرها خیلی دور نرن، دزد یا حیوان وحشی به گله نزنه و چیزی کم‌وکسر نشه. خصوصاً قاطرها خیلی دوست دارن که دور بشن و برای خودشون به گردش برن. :)) 🐴🐴

به قول گروه باحال «دور نیست» dour_nist ، سفرۀ اشکان و ضیافتش از ما هم دور نیست. 🙂 می‌تونیم با خرید محصولات خوراکی خانوادۀ ستاره و رمضون از فروشگاه عشایری نومدمارکت، تجربۀ غروب‌های کوچ رو باهم شریک شیم و اون رو به سفرۀ خونه‌هامون بیاریم. 🙂 🍀🐏🐑

96082476 526753388014657 5219954604205955049 n


به چشم خودمون دیدیم فردوس همیشه خیلی به مادرش ستاره کمک می‌کنه. بیشتر از چهار خواهر و برادر دیگه‌ش. مهران برادر دوم، با اینکه خیلی آروم و ساکته و زیاد کنار مادرش می‌شینه؛ اما معمولاً بیشتر به همه‌چیز نگاه می‌کنه. فردوس، که الان هم توی عکس می‌بینیمش، توی روز گله رو می‌چرخونه و شب موقع استراحت هم میاد کمک ستاره، که او هم در تصویر دیده می‌شه، شیر می‌دوشه و بقیۀ کارها رو می‌کنه.

توی سفر هم‌کوچی پارسال، دوتا مستندساز ایتالیایی هم همراهمون بودن. موقع مصاحبه فردوس ازش پرسیدن که شهر رو دوست داری یا نه؟ جواب فردوس حیلی برامون جالب بود و دقیقاً همون چیزی رو گفت که همیشه یکی از اهداف اصلی تأسیس گروه ایرانومد (عشایر ایران) و بعد هم نومدمارکت (فروشگاه محصولات عشایری) بوده و هست. گفت «اینجا رو دوست دارم، شهر رو هم دوست دارم. دوست دارم برم شهر درس بخونم و برگردم پیش ایلم. می‌خوام برم و برگردم. برم درس بخونم و پول دربیارم و موقع کوچ برگردم پیش گله‌م».👦🏻🐐

خیلی دلمون برای ستاره و فردوس تنگ شده. ایشالا شرایط سفر دوباره فراهم بشه تا بتونیم این‌بار باهم دیگه بریم پیششون. تا اون موقع می‌تونید از محصولات تولید خانوادۀ رمضون و ستاره خرید کنید تا رشتۀ همکاری‌مون با خانواده‌های عشایر قطع نشه. 🙂

96252569 182834326224884 718942461249195471 n


دیگه همۀ افراد توی این عکس رو شناختیم به جز یک نفر: دختر بزرگ خانواده، آزیتا! 🙂
از همون روز اولی که با خانواده رمضون و ستاره هم‌سفر و هم‌کوچ شدیم، اسمی که برای آزیتا انتخاب کرده بودن خیلی برامون جالب بود. 🙂

آزیتا ۶ سالشه و همیشه حسی بین کودکی و بزرگ‌سالی بهمون منتقل کرده. در عین اینکه توی کارها کمک می‌کنه و مثلاً حواسش به آتش نون‌هاست، ولی تاب‌بازی و اسب‌سواری رو هم خیلی دوست داره. باز وقت‌هایی که مشغول کاری نیست، وقت‌هایی که حواسش نیست؛ ولی ما حواسمون بهش بوده، می‌بینیم که خیلی ساکته و انگار همیشه داره به یک چیزهایی که ما نمی‌دونیم فکر می‌کنه. تمام مدتی که با هم بودیم هیچ حرفی نزد و راستش ما هم خیلی سعی نکردیم این اتفاق بیفته، دوست نداشتیم اذیت شه یا کنارمون راحت نباشه. بعد از یک مدت هم انگار ما هم ازش یاد گرفتیم، یاد گرفتیم که می‌شه ساکت بود و حرفی نزد؛ اما دوست شد و دوستی کرد. 🙂 👧🏻🙌🏼

92356375 248195213089798 1344928974901048929 n


ارغوان ۳ ساله، آخرین و کوچک‌ترین عضو خانواده رمضون و ستاره است که باهاش آشنا می‌شیم. توی مدتی که این خانواده رو شناختیم، رهایی ارغوان رو از همه بیشتر دوست داشتیم. 🙂

برای خودش توی دشت با بره‌ها و بزغاله‌ها بازی می‌کنه و با یکی از خرها خیلی دوسته! یعنی عشقش اون خر سفیده! همه‌جا با خودش می‌برتش. باهاش حرف می‌زنه و همش نگاهش می‌کنه. تقریباً هر روز صبح که می‌خوان قاطرها رو بار بزنن، ارغوان گریه و بی‌تابی می‌کنه که چرا دوستش رو ازش جدا می‌کنن. همون‌جا بود که «دوستی ارغوان و خرش» یکی از خاطرات جدانشدنی‌مون از کوچ شد. 🙂 🐴👼🏼

امیدواریم بتونیم به زودیِ زود دوباره ارغوان رو از نزدیک ببینیم. تا اون موقع با رؤیای کوچ به سر می‌بریم و از محصولاتی که ستاره و رمضون، مامان و بابای ارغوان، همین امسال تولید کردن می‌خوریم و یادشون می‌کنیم.

این هم‌سفری الآن مجازیه ولی ایشالا بعد از دوران کرونا، باهم پیششون خواهیم رفت. 🙂 فعلاً می‌تونیم ولی با خرید محصولات تولید این خانواده باهاشون دوستی و همکاری کنیم.

ما توی نومدمارکت فقط محصولات عشایر رو بی‌واسطه به دستتون نمی‌رسونیم؛ بلکه دوست داریم تبدیل به رسانه‌ای بشیم که خودتون هم بتونید مستقیم با خانواده‌‌ها حرف بزنید، آنها براتون قصه‌هاشون رو تعریف کنن و بعدها که کرونا از بینمون رفت، باهم پیششون بریم و باهاشون حتی در مسیر کوچ همسفر بشیم. 🙂

کوچ عشایر

داستان شروع نومد مارکت

مسیر کوچ ییلاق: ایل‌راهِ کوه سلیله، زردکوه
بهار ۱۳۹۸
«کرونا»، «عشایر»، «ما» و‌ «شما» چه ربطی به هم داریم؟ چه ربطی می‌تونیم به هم داشته باشیم؟ «ما» دوست داشتیم ارتباط بین «عشایر» و «شما» رو برقرار کنیم؛ و حالا «کرونا» شتاب‌دهندهٔ این هدف ما شده. 🙂

در نومدمارکت، داستان ما، همان داستان عشایر است. 🙂
براتون تعریف می‌کنیم چرا و چطور. 🍀🐑🐐


نومدمارکت بهار ۱۳۹۹ متولد شد. همزمان با فصل کوچ عشایر (ییلاق)، همزمان با جدی(تر) شدن کرونا، همزمان با رقص میان امید و ناامیدی.

مثل عشایر تغذیه می‌کنیم و طبیعت رو دوباره می‌فهمیم. تغذیه‌ای که هم غذای روح و هم جسممونه و به زودی با هم شریکش می‌شیم.

 

تصویر بالا رو نگاه کن، این اولین تصویریه که از خانوادهٔ «رمضون و ستاره» می‌بینیم. رمضون‌‌ مسیر رو نشون می‌ده و ستاره، در حالی که ارغوان روی دوششه، بند قاطرها رو‌ هم دستش گرفته. تصویری که دیدیم همه از مسیر کوچ این خانواده است. در مسیر کوچ اتفاقات مختلفی میفته، بخش بزرگی از داستان ما هم در مسیر کوچ اتفاق میفته. بیاید از مسیر کوچ شروع کنیم، چند هفته در راه باشیم و زمانی که وقت برپا کردن چادرها شد، از خود ییلاق هم حرف بزنیم.

 

این نشان نومدمارکته. امیدواریم هر وقت دیدینش یاد خاطرات خوبتون از ایران و خاطراتی که با عشایر ایران خواهید ساخت بیفتید. 🙂

نومدمارکت برای ما چندین ساله که شروع شده. از حدود ۴ سال پیش که اولین کوچمون رو به همراه عشایر رفتیم و بعد هم بقیه رو با خودمون همراه کردیم، یک بخشی از فکر و ذکرمون کمک به فروش محصولات عشایر شد. دیدیم وجود سه یا حتی چهار دست واسطه چه مشکلاتی با خودش میاره و دوست داشتیم دست واسطه‌ها و دلال‌ها رو کوتاه کنیم. البته از همون سال‌ها هم شروع کردیم و در حد خودمون سفارش محصولات مختلف رو گرفتیم. از گلیم و جاجیم و لباس گرفته تا کشک و روغن.

امسال ولی قضیه جدی‌تر شد. قرار بود بهار ۱۳۹۹، به همراه چندین مسافر و گردشگر دغدغه‌مند، سفرهایی برای همراهی با عشایر در کوچ داشته باشیم. همۀ کارهاش رو کرده و خیلی خوشحال بودیم! قرار بود وجهی از ایران رو به غیرایرانیان بشناسونیم که کمترشناخته‌شده؛ اما خیلی باارزشه. داستان‌هاش رو می‌تونید توی صفحۀ irannomadtours بخونید. 🙂

ولی خب نشد که بشه. کرونا برنامه‌های ما رو هم این‌طوری بهم ریخت. خداروشکر کرونا به میون عشایر نیامده و برای همین تصمیم گرفتیم که نه خودمون و نه بقیه این بهار پیششون نریم. همۀ برنامه‌ها رو لغو کردیم و همۀ مبالغ رو هم پس دادیم. بی‌اغراق بگیم، بیشتر از اینکه ناراحت خودمون باشیم، ناراحت دوستامون (خانواده‌هایی که کم‌کم همینجا باهاشون آشنا می‌شید) بودیم که حالا باز مجبورن برای جبران این درآمد محصولات بیشتری تولید کنن و باز توی این سیستم دلالی بفروشن یا دام بیشتری پرورش بدن که بتونن بفروشن. مسیٔله‌ای که از یک طرف باعث آسیب به محیط‌زیست هم می‌شه.

««برای اطلاعات بیشتر راجع به نحوۀ کمک نومدمارکت به چرخۀ محیط‌زیستی و حفظ خرده‌فرهنگ‌ها به پست شمارۀ [۷] مراجعه کنید.»»

اینجا شد که دیگه مطمیٔن شدیم باید کاری بکنیم و نومدمارکت از دل کرونا، بهار، افکار ما و محصولات عشایر متولد شد. 🙂

هدفمون اینجا فقط فروش محصولات عشایر نیست، اینجا داستان ما، همون داستان عشایره. از خانواده‌ها، از دوستامون، از کوچ و داستان‌هاش و صدالبته از هنر دست عشایر می‌گیم. اینجا قراره یک قدم، چه ذهنی و چه جسمی به عشایر ایران نزدیک‌تر بشیم. 🙂

نومدمارکت رو دنبال و به بقیه هم معرفی کنید تا با هم به حفظ خرده‌فرهنگ‌‌های ایران کمک کنیم. 🙂 🍀🐑🐐